شوب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شَ) [ ع. ] (مص م.) آمیختن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شَ) [ ع. ] (مص م.) آمیختن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شوب . (اِ) دستار. مندیل . (برهان ) (آنندراج ). دستار. شبوب و شکوب نیز گفته اند. (سروری ). دستار. (فرهنگ جهانگیری ). روپاک . عمامه . (یادداشت مؤلف ) : سر برهنه که تا نهد به سرم شوب دربسته ٔ چو خرمن خویش . سوزنی . ◄ دستمال و رومال . (ناظم الاطباء).
شوب . (نف مرخم ) شوینده . (ناظم الاطباء). رجوع به شوینده شود.
شوب .[ ش َ ] (ع اِ) شوربا و قولهم : ما له شوب و لا روب ؛ یعنی نیست او را شوربایی و نه شیری . (منتهی الارب ). ماله شوب و لا روب ؛ نیست او را مرقی و نه شیری . (از اقرب الموارد). و اقرب الموارد این مثل را بعد از معنای عسل آورده است، اما مهذب الاسماء «ما له شوب و لا روب » را چنین ترجمه نموده است : نیست او را نه انگبینی و نه شیری . و لسان العرب شوب را شیر و روب را عسل معنی کرده است . ◄ شهد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). انگبین . (مهذب الاسماء). عسل . (یادداشت مؤلف ). ◄ پاره از خمیر. ◄ آب یا شیر که به چیزی آمیزند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ شیره ٔ گوشت . (ناظم الاطباء).