شوال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شوال . [ ش َ ] (اِ) شلوار و تنبان . (از برهان ). شلوار. (جهانگیری ) (انجمن آرا) (آنندراج ). زیرجامه . ازار. (یادداشت مؤلف ). تنبان کلفت و گشاد. (ناظم الاطباء) : در شب شوال کودکان را تا روز گاه ببندم شوال و گه بگشایم . سوزنی . از بیم مرا ایدر ریدی به شوال اندر ای خواهر و خالت غر آخر چه شوال است این . سوزنی . ◄ کار و عمل و صنعت و پیشه . (برهان ). کار و عمل و حرفت . (جهانگیری ) (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ بمعنی شوات، که سرخاب باشد و آن نوعی از مرغابی است . (برهان ) (از ناظم الاطباء). بمعنی شوات است و شوالک مصغر آن است . (انجمن آرا) (آنندراج ). شوات . (جهانگیری ). و رجوع به شوات و شواد و شوار و شوالک شود. ◄ بوقلمون را نیز شوال گویند. (برهان ). بوقلمون . (ناظم الاطباء).
شوال . [ ش َوْ وا ] (ع اِ) ماه عید فطر، سمی به لانه وافق ان الابل شالت فیه . ج، شوالات، شواویل . (منتهی الارب ). ماه بعد از رمضان و گاه برای اشاره ٔ به معنی وصفی الف و لام در اول آن می آید (الشوال ). (از اقرب الموارد). ماه عید فطر، وجه تسمیه آنکه در این ماه عرب سیر وشکار میکردند و از خانه های خود بیرون میرفتند، مشتق از شول که مصدر است بمعنی برداشته شدن . (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ). ماه دهم از سال قمری عرب میان رمضان و ذوالقعده . ماه فطر. ماه پس از رمضان و پیش ازذی قعده و هلال آن را به سبزه بینند. ماه قمری عرب پس از رمضان . (یادداشت مؤلف ). و آن را با صفت مکرم آرند و گویند شوال المکرم . بیستم شوال عید مشروطیت است . در روز بیست وپنجم شوال به قولی روز وفات امام جعفرصادق (ع ) است . (یادداشت مؤلف ). ماه دهم از سال قمری . مفسران در تفسیر آیه ٔ پنجم از سوره ٔ توبه جمله ٔ «الأشهر الحرم » را به ماههای شوال و ذوالقعده و ذوالحجه و محرم تفسیر نموده اند و اشهرالحج که در قرآن آمده است به ماههای شوال و ذوالقعده و ذوالحجه تعبیر گردیده است . اعراب دوره ٔ جاهلیت بستن زیج را در ماه شوال شوم میدانستند و عایشه برای آنکه این مطلب را بی اساس بنمایاند تأکید نمود که ازدواج وی با پیغمبر (ص ) در این ماه واقع گردیده است . (از دائرة المعارف اسلام ): وَعل ؛ نام ماه شوال . (منتهی الارب ) : تا چو آدینه بسر برده شد آید شنبه تا چو ماه رمضان بگذرد آید شوال . فرخی . معشوقه به نام من و کام دگران است چون غره ٔ شوال که عید رمضان است . قائم مقام .
شوال . [ ش ُوْ وا ] (ع ص، اِ)ج ِ شائل . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). شتر ماده ٔ بی شیر که برای گشنی دم برافراشته باشد. (از اقرب الموارد). رجوع به شائل شود.