شهریاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شهریاری . [ ش َ ] (اِخ ) مؤلف لباب الالباب نویسد:از افاضل خراسان ... و قصائد و مقطعات او مشهور نیست اما رباعیات او که از لطف طبع نشان دارد در اطراف جهان سایر است و در نزهةالمجالس نیز یک رباعی از او آمده است . (لباب الالباب چ سعید نفیسی ج ٢ ص ٤٧٩، ٧٨٨).
شهریاری .[ ش َ ] (ص نسبی ) منسوب به شهریار. رجوع به شهریار شود. ◄ (حامص مرکب ) حکمرانی . سلطنت . فرمانروایی و پادشاهی . حکومت . (ناظم الاطباء) : چو یزدان همی شهریاری فزود ز من در جهان یادگاری نمود. فردوسی . نه بی تخت شاهی بوددین بپای نه بی دین بود شهریاری بجای . فردوسی . منم گفت با فره ٔ ایزدی همم شهریاری وهم بخردی . فردوسی . از درگه شهنشه مسعود باسعادت زیبا بپادشاهی دانا بشهریاری . منوچهری . برآوردی مرا از شهریاری کنون خواهی که از جانم برآری . نظامی . ♦ شهریاری دادن ؛ به شهریاری یا فرمانروایی ناحیه ای گماشتن : ترا بر سپه کامگاری دهم به هندوستان شهریاری دهم . فردوسی . ♦ شهریاری کردن ؛ فرمانروایی کردن . سلطنت کردن : چرا رومیان شهریاری کنند بدشت سواران سواری کنند. فردوسی . ◄ (اِ مرکب ) مملکت . (ناظم الاطباء) : خداوند ما نوح فرخ نژاد که بر شهریاری بگسترد داد. ابوشکور.
شهریاری . [ ش َ ] (اِ) نام ملینی است که لکلرک در ترجمه ٔ ابن البیطار در شرح حمارالوحش آورده است ولی گمان میکنم این کلمه، شب یاره باشد و به غلط شهریار خوانده است . (یادداشت مؤلف ).