شهریار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۸۶ - نگین گم شده
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گلچین که آمدای گل من در چمن نباشم آخر نه باغبانم شرط است من نباشم ناچار چون نهد سر بر دامن گلم خار چاکم بود گریبان گر در کفن نباشم عهدی که رشته آن با اشک تاب دادی زلف تو خود بگوید من دل شکن نباشم اکنون که شمع جمعی دودم به سر رود به تا چشم رشک و غیرت در انجمن نباشم بیچون تو همزبانی من در وطن غریبم گر باید این غریبی گو در وطن نباشم با عشق زادمای دل با عشق میرمای جان من بیش از این اسیر زندان تن نباشم بیژن به چاه دیو و چشم منیژه گریان گر غیرتم نجوشد پس تهمتن نباشم بیگانه بود یار و بگرفت خوی اغیار من نیز شهریاراجز خویشتن نباشم