شهریار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۷۸ - لاله سیراب
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نفسی داشتم و ناله و شیون کردم بیتو با مرگ عجب کشمکشی من کردم گرچه بگداختی از آتش حسرت دل من لیک من هم به صبوری دل از آهن کردم لاله در دامن کوه آمد و من بیرخ دوست اشک چون لاله سیراب به دامن کردم در رخ من مکنای غنچه ز لبخند دریغ که من از اشک ترا شاهد گلشن کردم شبنم از گونه گلبرگ نگون بود که من گله زلف تو با سنبل و سوسن کردم دود آهم شد اشک غممای چشم و چراغ شمع عشقی که به امید تو روشن کردم تا چو مهتاب به زندان غمم بنوازی تن همه چشم به هم چشمی روزن کردم آشیانم به سر کنگره افلاک است گرچه در غمکده خاک نشیمن کردم شهریارا مگرم جرعه فشاند لب جام سال هابر در این میکده مسکن کردم