شهریار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۷۳ - غنای غم
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از غم جدا مشو که غنا میدهد به دل اما چه غم غمی که خدا میدهد به دل گریان فرشته ایست که در سینههای تنگ از اشک چشم نشو و نما میدهد به دل تا عهد دوست خواست فراموش دل شدن غم میرسد به وقت و وفا میدهد به دل دل پیشواز ناله رود ارغنون نواز نازم غمی که ساز و نوا میدهد به دل این غم غبار یار و خود از ابر این غبار سر میکشد چو ماه و صلا میدهد به دل ای اشک شوق آینهام پاک کن ولی زنگ غمم مبر که صفا میدهد به دل غم صیقل خداست خدا یا ز مامگیر این جوهر جلی که جلا میدهد به دل قانع به استخوانم و از سایه تاجبخش با همتی که بال هما میدهد به دل تسلیم با قضا و قدر باش شهریار وز غم جزع مکن که جزا میدهد به دل