شهریار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۶۱ - بازار شوق
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یاد آن که جز به روی منش دیده وانبود وان سست عهد جز سری از ماسوا نبود امروز در میانه کدورت نهاده پای آن روز در میان من و دوست جانبود کس دل نمیدهد به حبیبی که بیوفاست اول حبیب من به خدا بیوفا نبود دل با امید وصل به جان خواست درد عشق آن روز درد عشق چنین بیدوا نبود تا آشنای ما سر بیگانگان نداشت غم با دل رمیده ما آشنا نبود از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی با چون منی بغیر محبت روا نبود گر نای دل نبود و دم آه سرد ما بازار شوق و گرمی شور و نوا نبود سوزی نداشت شعر دل انگیز شهریار گر همره ترانه ساز صبا نبود