شهریار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۵۵ - درس محبت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
روشنانی که به تاریکی شب گردانند شمع در پرده و پروانه سر گردانند خود بده درس محبت که ادیبان خرد همه در مکتب توحید تو شاگردانند تو به دل هستی و این قوم به گل میجویند تو به جانستی و این جمع جهانگردانند عاشقانراست قضا هر چه جهانراست بلا نازم این قوم بلاکش که بلاگردانند اهل دردی که زبان دل من داند نیست دردمندم من و یاران همه بیدردانند بهر نان بر در ارباب نعیم دنیا مروای مرد که این طایفه نامردانند آتشی هست که سرگرمی اهل دل ازوست وینهمه بیخبرانند که خون سردانند چون مس تافته اکسیر فنا یافتهاند عاشقان زر وجودند که رو زردانند شهریارا مفشان گوهر طبع علوی کاین بهائم نه بهای در و گوهردانند