شهریار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۴۰ - شتاب شباب
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شباب عمر عجب با شتاب میگذرد بدین شتاب خدایا شباب میگذرد شباب و شاهد و گل مغتنم بود ساقی شتاب کن که جهان با شتاب میگذرد به چشم خود گذر عمر خویش میبینم نشستهام لب جوئی و آب میگذرد به روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه که ابر از جلو آفتاب میگذرد خراب گردش آن چشم جاودان مستم که دور جام جهان خراب میگذرد به آب و تاب جوانی چگونه غره شدی که خود جوانی و این آب و تاب میگذرد به زیر سنگ لحد استخوان پیکر ما چو گندمی است که از آسیاب میگذرد کمان چرخ فلک شهریار در کف کیست که روزگار چو تیر شهاب میگذرد