شهریار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۱۷ - دل درویش نوازت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای چشم خمارین تو و افسانه نازت وی زلف کمندین من و شبهای درازت شبها منم و چشمک محزون ثریا با اشک غم و زمزمه راز و نیازت بازآمدیای شمع که با جمع نسازی بنشین و به پروانه بده سوز و گدازت گنجینه رازی است به هر مویت و زان موی هر چنبره ماری است به گنجینه رازت در خویش زنیم آتش و خلقی به سرآریم باشد که ببینیم بدین شعبده بازت صد دشت و دمن صاف و تراز آمد و یک بار ای جاده انصاف ندیدیم ترازت شهری به تو یار است و غریب این همه محروم ای شاه به نازم دل درویش نوازت