شهریار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۱۵۷ - ماه هنرپیشه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی یک عمر قناعت نتوان کرد الهی دیریست که چون هاله همه دور تو گردم چون بازشوم از سرتای مه به نگاهی بر هر دریای شمع چو پروانه زنم سر در آرزوی آن که بیابم به تو راهی نه روی سخن گفتن و نه پای گذشتن سرگشتهام ای ماه هنرپیشه پناهی در فکر کلاهند حریفان همه هشدار هرگز به سر ماه نرفته است کلاهی بگریز در آغوش من از خلق که گلها از باد گریزند در آغوش گیاهی در آرزوی جلوه مهتاب جمالش یا رب گذراندیم چه شبهای سیاهی یک عمر گنه کردم و شرمنده که در حشر شایان گذشت تو مرا نیست گناهی