شهریار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۱۴۷ - مزد شبانی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خوشست پیری اگر مانده بود جان جوانی ولی ز بخت بد از من نه جسم ماند و نه جانی چو من به کنج ریاضت خزیده را چه تفاوت کزان کرانه بهاری گذشت یا که خزانی وداع یار بیاد آر و اشک حسرت عاشق چو میرسی به لب چشمهای و آب روانی دهان غنچه مگر بازگو کند به اشارت حکایت دل تنگی به چون تو تنگ دهانی به صحت و به امان زندهاند مردم دنیا منم که زندهام اما نه صحتی نه امانی شعیب جلوه سینا جهیز دختر خود کرد خدا چه اجرت و مزدی که میدهد به شبانی چه دلبخواه به غیر از تو باشد از توندانم که آنچه فوق دل و دلبخواه ماست تو آنی تو شهریار نبودی حریف عهد امانت ولی به مغز سبک میکشی چه بار گرانی