شهریار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۱۴۵ - زندانی خاک
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکی چه گویم با تو کز عزت ورای عقل و ادراکی نه مشکاتم که مصباح جمال عشقم افروزد چه نسبت نور پاکی را به چون من خاک ناپاکی نه آتش هم به چندین سرکشی خاکستری گردد پس از افتادگی سر وامگیرای نفس کز خاکی بکاهی شب به شب چون ماه و در چاه محاق افتی اگر با تاج خورشیدی وگر بر تخت افلاکی شبی بود و شبابی و صبا در پرده ماهور به جادو پنجگی راه عراقی میزد و راکی کجا رفتند آن یاران که دیگر با فغان من سری بیرون نمیآید نه از خاکی نه از لاکی تو کز بال تخیل شهریارا شاهد افلاک به خود تا بازمی گردی همان زندانی خاکی