شهریار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۱۴۲ - درس حال
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اگر بلاکش بیداد را به داد رسی خدا کند که به سر منزل مراد رسی سیاهکاری بیداد عرضه دارای آه شبان تیره که در بارگاه داد رسی جهان ز تیرگی شب بشوی چون خورشید اگر به چشمه نوشین بامداد رسی سواد خیمه جانان جمال کعبه ماست سلام ما برسان گر بر آن سواد رسی به گرد او نرسی جز به همعنانی دل اگر چه جان من از چابکی به باد رسی بهشت گمشده آرزو توانی یافت اگر به صحبت رندان پاکزاد رسی ورای مدرسهای شیخ درس حال آموز بر آن مباش که تنها به اجتهاد رسی غلام خواجهام ای باد توتیا خواهم اگر به تربت آن اوستاد راد رسی ترا قلمرو دلهاست شهریارا بس چه حاجتست به کسرا و کیقباد رسی