شهریار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۱۰۰ - خون سیاووش
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر سحر یاد کز آن زلف و بناگوش کنیم روز خود با شب غم دست در آغوش کنیم بلبلانیم که گر لب بگشائیمای گل همه آفاق در اوصاف تو مدهوش کنیم شب هجران چو شود صبح و برآید خورشید داستان غم دوشنیه فراموش کنیم هوش اگر آفت عشق تو شود زان لب لعل عشوهای صاعقه خرمن آن هوش کنیم امل دل را نبود تفرقهای جان بازآ قصه معرفت این است اگر گوش کنیم اشک روشنگر چشم است ولیکن نه چنان که چراغ دل افروخته خاموش کنیم خون دل ریخته ترک نگهی کو رستم تا ز توران طلب خون سیاووش کنیم شهریارا غزل نعز تو قولیست قدیم سخنی تازه گرت هست بگو گوش کنیم