شهریار | گزیده اشعار ترکی | زمان سسی (با ترجمه فارسی)
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
صبح اولدی هر طرفدن اوجالدی اذان سسی! گویا گلیر ملائکه لردن قرآن سسی! بیر سس تاپانمیرام اونا بنزه ر، قویون دئییم: بنزه ر بونا اگر ائشیدیلسیدی جان سسی! سانکی اوشاقلیقیم کیمی ننیمده یاتمیشام…! لای لای دئییر منه آنامین مهربان سسی! سانکی سفرده یم اویادیرلار کی دور چاتاخ! زنگ شتر چالیر، کئچه رک کاروان سسی! سانکی چوبان یاییب قوزونی داغدا نی چالیر! رؤیا دوغور قوزی قولاغیندا چوبان سسی! جسمیم قوجالسادا هله عشقیم قوجالمیوب جینگیلده ییر هله قولاغیمدا جوان سسی! سانکی زمان گوله شدی منی گوپسدی یئره شعریم یازیم اولوب ییخیلان پهلوان سسی! آخیر زماندی بیر قولاق آس عرشی تیتره دیر… ملت لرین هارای، مددی، الامان سسی! انسان خزانی دیر تؤکولور جان خزه ل کیمی سازتک خزه ل یاغاندا سیزیلدار خزان سسی! قیرخ ایلدی دوستاغام قالا بیلمز او یاغلی سس… یاغ سیز سادا قبول ائله مندن یاوان سسی! من ده سسیم اوجالسا گرک دیر، یامان دئییم… ملت آجیخلی دی اوجالیبدی یامان سسی! دولدور نواره قوی قالا، بیر گون، بو کؤرپه لر آلقیشلاسینلا ذوق ایله بیزده ن قالان سسی! مقناطیس اولسا سسده چکر، انقلابدا باخ! آزادلیق آلدی سرداریمین قهرمان سسی! انسان قوجالمیش اولسا، قولاخلار آغیرلاشار سانکی یازیق قولاخدا، گورولدور زمان سسی! با خ بیر درین سکوته سحر، هانسی بیر نوار ضبط ایلیه بیلر بئله بیر جاودان سسی؟ سانجیر منی بو فیشقا چالانلاردا شهریار! من نیله ییم کی فیشقایا بنزه ر ایلان سسی؟! (صبح شد و از هر سمت، صدای اذان بلند شد! گویا که از فرشتگان، صدای قرآن میآید! صدایی مثل آن نمییابم، بگذارید بگویم که اگر صدای جان شنیده میشد، به آن شبیه بود!) (گویا بسان دوران کودکیم که در گاهواره آرمیدهام، صدای مهربان مادرم برایم لالایی میگوید! یا اینکه در سفر هستم و بیدارم میکنند که برخیز تا به مقصد برسیم! زنگ شتر نواخته میشود که کاروان دارد عبور میکند!) (یا اینکه چوپان، گوسفندان را پراکنده است و در کوه نی میزند و این صدای چوپان در گوش گوسفندان رویا میآفریند! اگر جسمم هم پیر شده باشد، هنوز عشقم پیر نشده است! و در گوشم هنوز صدای جوانی طنین انداز است!) (یا اینکه زمان با من کشتی گرفته و مرا به زمین کوبیده است! و شعر و نوشتههایم همانند صدای پهلوان به زمین خورده است! آخرالزمان شده و گوش فرا دهید که فریاد کمک خواهی مردم، عرش را به لرزه درمی آورد!) (پاییز انسانی است و جانها همانند برگ پاییزی به زمین میریزند! برگهای پاییزی وقتی میریزند، پاییز همانند ساز، ناله سر میدهد! چهل سال است که زندانیام و دیگر آن صدای مؤثر باقی نمیماند! اگر صدای من بیتأثیر هم باشد، تو این صدای کم ارزش را از من قبول فرما!) (اگر صدای من هم بلند شود، باید که فحش بدهم… مردم گرسنهاند و صدای بد و بیراه بلند شده است! این صدا را در نواری ذخیره کنید تا این کودکان، روزی با شوق تمام به استقبال این صدای از ما به یادگار مانده بروند!) (اگر در صدا جاذبه وجود داشته باشد، انسان را به سوی خود جلب میکند! ببینید که در انقلاب، صدای سردار قهرمان ما، آزادی را به ارمغان آورد! اگر انسان پیر شود، گوشهایش سنگین میشوند! و گویا در این گوش بیچاره، صدای زمان غرش میکند!) (هنگام سحر، به این سکوت ژرف بنگر که کدامین نوار میتواند این صدای جاودان را ضبط نماید؟! شهریارا! این سوت زنها مرا نیش میزنند! من چه کنم که صدای مار به صدای سوت شباهت دارد؟!) ۱۳۵۵