شهرزوری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شهرزوری . [ ش َ ] (ص نسبی ) منسوب به شهرزور : شهرزوری گدا بود خاصه کش ببغداد پرورش کردند. خاقانی . چون پس از حمق عوان طبع شود شهرزوری که ببغداد نشست . خاقانی .
شهرزوری . [ ش َ ] (اِخ ) ابواحمد القاسم بن المظفربن علی . حاکم اربل و سنجار. او جد خاندان شهرزوریهای قضات شام و الجزیره است و همه بدو منسوبند و در ٤٨٩ هَ . ق .در موصل درگذشته است . (از اعلام زرکلی ج ٢ ص ٧٨٦).
شهرزوری . [ ش َ ] (اِخ ) ابوالحسن علی بن محمد معروف به بدیهی . از اهل شهرزور بود و شعر بسیار گفت لیکن برخلاف آنچه از لقبش مستفاد میشود شعر به بدیهه نمیتوانست گفت . صاحب بن عباد از او انتقاد و ابوبکر خوارزمی دفاع کرده است . (از کتاب صاحب بن عباد تألیف بهمنیار ص ١٥١).