شهد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- عسل.<BR>۲- شیرینی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- عسل. ۲- شیرینی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شهد. [ ش ُهَْ هََ ] (ع ص، اِ) ج ِ شاهد. (منتهی الارب ). رجوع به شاهد و شَهْد شود.
شهد.[ ش َ ] (ع اِ) انگبین با موم . ج، شِهاد. (منتهی الارب ). ابومنصور. (السامی فی الاسامی ) (مهذب الاسماء). عسل که هنوز در موم باشد. (از بحر الجواهر). انگبین ناپالوده . (مهذب الاسماء). انگبین سپید. (زمخشری ). انگبین . (دهار). انگبین است و بعربی عسل گویند. (برهان ).عسل تا آنگاه که به موم آمیخته است و مصفی نشده . (یادداشت مؤلف ). انگبین با موم . شهدة اخص است از آن وبا لفظ ریختن مستعمل است . (آنندراج ). ابواللیث گوید: عرب عسل را مادامی که موم از او جدا نکرده باشد شهد گوید و محمدبن سلام گوید: اهل عالیه از بلاد شام زهررا سُم ّ و شَهْد را شُهْد گویند و بنی تمیم سَم ّ و شَهْد گویند. (از ترجمه ٔ صیدنه ٔ بیرونی ) : دِفْلی است دشمن من و من شهد جان نواز چون شهد طعم حنظل و خوره کجا بود. دقیقی . زمانه به یکسان ندارد درنگ گهی شهد ونوش است و گاهی شرنگ . فردوسی . ز پیمان و سوگند و پیوند و عهد تو اندر سخن پاسخش کن چو شهد. فردوسی . ای آنکه نخوردستی می گر بچشی زان سوگند خوری گویی شهد و رطب این است . منوچهری . شعر حجت را بخوان ای هوشیار و یادگیر شعر او در دل ترا شهد است و اندر لب لبن . ناصرخسرو. زنبورخانه ای دید وقدری شهد یافت . (کلیله و دمنه ). من دنیا را بدان چاه ... مانند کردم ... و چشیدن شهد... را به لذات این جهانی . (کلیله و دمنه ). چون خمره ٔ شهد مسموم است چشیدن آن کام خوش کند لیکن عاقبت به هلاکت کشد. (کلیله و دمنه ). ویحک آن موم جدامانده ز شهدم که کنون محرم مهر سلیمان شدنم نگذارند. خاقانی . شهد کز حلق بگذرد زهر است نام آن زهر پس عسل منهید. خاقانی . باد نوروز چون رسد بر گل شهد تر چون شراب میچکدش . خاقانی . نه هر جا شکر باشد و شهد و قند که درگوشه ها دام باز است و بند. سعدی . داروی تلخ نصیحت به شهد ظرافت برآمیخته . (گلستان ). عیش در زیر فلک با خاکساران مشکل است شهد نتوان در میان خانه ٔ زنبور ریخت . صائب . ♦ با شهد حنظل آمیختن ؛ دوستی و صفا را با ستیزه و دشمنی درآمیختن . نیک و بد را درهم کردن : بدو گفت کاین چیست کانگیختی که با شهد حنظل بیامیختی . فردوسی . ♦ زهر و شهد درهم آمیختن ؛ نیک و بد یا حلال و حرام را با هم درآمیختن : از سیم طراری مشو به مکه مامیز چنین زهر و شهد درهم . ناصرخسرو. ♦ سرکه با شهد داشتن ؛ غم و شادی با هم داشتن . عزت و ذلت با هم داشتن : درستش شد که این دوران بدعهد بقم با نیل دارد سرکه با شهد. نظامی . ♦ شهد بر زهر پاشیدن ؛ با نیکی بدی را پوشاندن : زمانی شهد می پاشید بر زهر زمانی نور می پاشید بر نار. عطار. ♦ شهد در دهان کسی شرنگ شدن ؛ زندگی خوش وی به تلخی و ناکامی بدل شدن : شاد باش ای ملک شهرگشاینده که شد در دهان همه از هیبت تو شهد شرنگ . فرخی . ♦ شهد فائق ؛ عسل خالص . (ناظم الاطباء) : عصاره ٔ تاکی به قدرتش شهد فائق شده . (گلستان ). ♦ شهد کردن ؛ ساختن شهد : شهی که دولت او از شرنگ شهد کند چنانکه هیبت شمشیر او ز شهد شرنگ . فرخی . به روز بزم کند خوی تو ز حنظل شهد به روز رزم کند خشم تو ز شهد شرنگ . فرخی . ♦ شهد و شرنگ ؛ شیرین و تلخ . از قبیل تقابل است . (یادداشت مؤلف ). رجوع به شهد و ترکیبات آن شود : که در مذاق زمانه یکی است شهد و شرنگ . ظهیر. ♦ شهد و شکر؛ عسل و شکر. ۩ شیرینی . سخت شیرین : با رخ رنگین چون لاله و گل با لب شیرین چون شهد و شکر. فرخی . چون شهد و شکر عیشی از خوشی و شیرینی چون ریگ روان جیشی در پری و بسیاری . منوچهری . روی ترا در رکاب شمس و قمر میرود لعل ترا در عنان شهد و شکر میرود. خاقانی . اینهمه شهد و شکر کز سخنم میریزد اجر صبری است کز آن شاخ نباتم دادند. حافظ. چون شهد و شکر شده ست بسحاق پیوسته قرین آرد روغن . بسحاق . ◄ در تداول فارسی امروز، صافی عسل که از موم جدا شده باشد. عسل خالص . (یادداشت مؤلف ). ◄ جداشده ٔ صافی و لطیف هر چیز شیرین چون خرما و انجیر و عسل و شیره و جزآن . ♦ شهد شکر؛ بقوام آمده ٔ شکر و قند و مانند آن . (از یادداشت مؤلف ). ♦ شیره ٔ شهد؛ صافی شیره ٔ نیک شیرین . ◄ شیرین . ◄ مجازاً، حلاوت و شیرینی . (آنندراج ). ♦ سخن شهد شدن ؛ گفتار شیرین و دلچسب شدن : چون سخنت شهد شد ارزان مکن شهد سخن را مگس افشان مکن . نظامی . ♦ شهد داشتن ؛ شیرینی و حلاوت داشتن . ◄ مجازاً، سخن شیرین و گفتار دلپذیر : چو شیرین در مداین مهد بنهاد ز شیرین لب طبقهاشهد بگشاد. نظامی . ◄ مجازاً، لب یا دهان معشوق : ز بس خنده که شهدش بر شکر زد به خوزستان شد افغان طبرزد. نظامی .
شهد. [ ش ُ هَُ ] (ع ص، اِ) ج ِ شاهد. رجوع به شاهد شود. (یادداشت مؤلف ).