شنو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شنو. [ ش َ / ش ِ ن َ / نُو ] (اِمص ) شنوش . اسم مصدر و ماده ٔ مضارع شنیدن . (از یادداشت مؤلف ).
شنو. [ ش َ / ش ِ / ش ُ ن َ / نُو ] (نف مرخم ) شنونده و دریابنده . (ناظم الاطباء). و اغلب به صورت ترکیب به کار رود، مانند: حرف شنو، سخن شنو و غیره . ♦ حرف شنو ؛ که به سخن کسی گوش فرادهد. ۩ آنکه اطاعت و فرمان برد. ♦ حقایق شنو ؛ که به حقایق گوش دهد. که حقایق را شنود : تو حقگوی و خسرو حقایق شنو. سعدی . ♦ حکایت شنو ؛ که داستان شنود : حکایت شنو کودک نامجوی پسندیده پی بود و فرخنده خوی . سعدی . ♦ غیبت شنو ؛ که گوش به غیبت کردن دیگران دهد. که گوش به غیبت کردن دیگران دارد : به حبل ستایش فرا چه مشو چو حاتم اصم باش و غیبت شنو. سعدی . ♦ نصیحت شنو ؛ شنونده ٔ پند. پندنیوش : نصیحت شنو مردم دوربین نکارند در هیچ دل تخم کین . سعدی . نه پائی چو بینندگان راست رو نه گوشی چو مرد نصیحت شنو. سعدی . وگر پادشا باشد و پاک رو طریقت شناس و نصیحت شنو. سعدی .
شنو. [ ش ِ ن َ / نُو ] (اِ) در تداول عامه، شنا. ◄ نام نوعی ورزش در کشتی گیری . (از ناظم الاطباء). ورزشی است که هندیان آن را دند گویند. (غیاث اللغات ). رجوع به شنا شود.