شنوا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شنوا. [ ش َ / ش ِ ن َ ] (نف ) که شنود. مقابل کر. آنکه کر نیست . دارای حس شنوائی . شنونده و مستمع و سامع. (ناظم الاطباء). سامع. سمیع. (دهار). شنونده و سمیع. (آنندراج ) (غیاث اللغات ) : و بادی در گوش او دمید شنوا شد. (قصص الانبیاء ص ١٩١). بشنوانید مرا شیون من وز دل سنگ بشنوید آه رشید ار شنوائید همه . خاقانی . ◄ که فرمان یا نصیحت پذیرد. مطیع. واعی . واعیه . (از یادداشت مؤلف ). ♦ دل شنوا ؛ دلی که حقایق رادریابد. دل بامعرفت . دل حقیقت نیوش : چون دل شنوا شد ترا از آن پس شاید اگرت گوش سر نباشد. ناصرخسرو. ♦ گوش شنوا ؛ گوش شنونده . گوشی که کر نیست . اُذُن سمعة. اُذن سامعة. اذن سموع . اذن سماعة. اذن سمیع : هر خردمند بداند که بدین وصف علی است چو رسید اینهمه اوصاف به گوش شنواش . ناصرخسرو. ۩ گوش مطیع و فرمانبردار : گوشم شنوا شده ست ازیرا از حق و یقین در انتظارم . ناصرخسرو.