شنفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شنفتن . [ ش ِ ن ُ ت َ ] (مص ) شنیدن . سماع . (برهان ). شنودن و شنیدن . (رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). شنیدن . (جهانگیری ) (غیاث اللغات ). اصغا کردن . اصاغة. استماع کردن . (یادداشت مؤلف ). ادراک کردن آواز بتوسط گوش . (فرهنگ نظام ) : حال دل با تو گفتنم هوس است خبر دل شنفتنم هوس است . حافظ. همچنان آن صورت زیبا که گفت که منم مقصود دل زو که شنفت . شاه داعی شیرازی (از جهانگیری ). ♦ حرف شنفتن ؛ حرف پذیرفتن . شنوایی داشتن . فرمانبردار بودن . ◄ بو کردن . (انجمن آرا) (رشیدی ).