شنعت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شنعت . [ ش َ / ش ُ ع َ ] (ازع، اِمص ) شُنْعة. شناعت . مأخوذ از شنعة عربی بمعنی زشتی و بدی . (از غیاث اللغات و گوید در تاج به کسر آمده است ). شناعت . زشتی . زشت شدن . (یادداشت مؤلف ). قبح و زشتی . (فرهنگ نظام ). زشتی و بدی . (ناظم الاطباء). زشتی . قبح . بدی . (فرهنگ فارسی معین ) : از آن شنعت این پند برداشتم دگر دیده نادیده انگاشتم . سعدی (بوستان ). نخواهم در این وصف از این بیش گفت که شنعت بود سیرت خویش گفت . سعدی . تفو بر چنین ملک و دولت که راند که شنعت بر او تا قیامت بماند. سعدی . ♦ شنعت و رسوایی ؛ زشتی و رسوایی : خبر از عشق نبوده ست و نباشد همه عمر هرکه او را خبر از شنعت و رسوایی هست . سعدی . ◄ رسوایی . ◄ حقارت و پستی . (ناظم الاطباء). ◄ زشت شمردن . (یادداشت مؤلف ) : خودیکی بوطالب آن عم رسول مینمودش شنعت عربان مهول . مولوی . و رجوع به شنعة شود. ◄ طعنه زدن . (ناظم الاطباء). طعنه . (فرهنگ فارسی معین ) (غیاث ) : تو به آرام دل خویش رسیدی سعدی می خور و غم مخور از شنعت بیگانه و خویش . سعدی . ♦ شنعت کردن ؛ تقریع کردن . (یادداشت مؤلف ). طعنه زدن . سرزنش کردن . (فرهنگ فارسی معین ). سرکوفت زدن : ای برادر ما به گرداب اندریم وانکه شنعت می کند بر ساحل است . سعدی . ◄ کراهت . ◄ بی رحمی . ◄ درشتی . (ناظم الاطباء).