شنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شنج . [ ش َ ن ِ ] (ع ص ) فرس شنج النسا؛ اسب درکشیده رگ ران و هو مدح لانه اذا شنج لم تسترخ رجلاه . (منتهی الارب ). اسب درکشیده رگ ران و این صفت نیکی است برای اسب زیرا در این صورت دیگر دو پای او سست نشود و گاه غراب را با این صفت توصیف نمایند. (از اقرب الموارد).
شنج . [ ش َ ن َ ] (ع مص ) ترنجیده و درهم کشیده شدن پوست کسی : شنج جلده شنجاً. (از منتهی الارب ). منقبض شدن پوست و درهم کشیده شدن آن در اثر رسیدن آتش بدان یا سرمازدگی . (از اقرب الموارد).
شنج . [ش َ ن َ ] (ع اِ) شتر نر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). شتر. (مخزن الادویه ). ◄ (اِمص ) ترنجیدگی پوست و درکشیدگی آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).