شنة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شنة. [ ش َن ْ ن َ ] (ع اِ) شَن ّ. مشک کهنه ٔ دریده . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ).
شنة. [ ش َن ْ ن َ ] (اِخ ) لقب وهب بن خالد جاهلی و ذوالشنة وهب بن خالد است که رهزنی میکرد و با خود شَنّة (مشک کهنه ٔ دریده ) میداشت . (از منتهی الارب ).
شنه . [ ش َ ن َ / ن ِ / ش َن ْ ن َ / ن ِ ] (اِ) جمیع آوازها را گویند عموماً همچو صریر قلم و آواز نفیر و نای و سورنای ... (برهان ). هر آواز بلندی را گویند عموماً چون صریر در خامه و کلک و صدای نفیر و سورنا... (جهانگیری ) (از سروری ). ممکن است معانی مذکور مجاز باشد لیکن صریر خامه را آواز بلند قرار دادن از جهانگیری عجیب است . (فرهنگ نظام ). ◄ آواز سبع و بهائم و وحوش و طیور و مانند آن . (برهان ) (از ناظم الاطباء). آواز جانوران اهلی و وحشی . (فرهنگ فارسی معین ). بانگ شیر بود که از نشاط کند. (فرهنگ نظام ).... آواز سباع و وحوش و طیور. (جهانگیری ). بانگ شیر. (حاشیه ٔ لغت فرس اسدی نخجوانی ). ◄ شیهه ٔ اسب . (برهان )(سروری ) (دهار). شیهه ٔ اسب بود از نشاط. (حاشیه ٔ لغت فرس اسدی نخجوانی ). صهیل . صهال . بانگ اسب بود که از نشاط کند. ریشه ٔ لفظ در سنسکریت «سون » است بمعنی شیهه ٔ اسب و مطلق آواز. (از فرهنگ نظام ) : میدانت خوابگاهت خون عدو شراب تیغ اسپرغم و شنه ٔ اسپان سماع خوش . دقیقی (از لغت اسدی چ پاول هورن ). هرآنگهی که به بیشه درون زند شنه ز بیم شنه ٔ او شیر بفکند چنگال . منجیک . از سرانگشتان معشوقان نگر سبزی حنا بر سر انگشت سبزی بر سر سبزی شنه . منوچهری . چنان با شنه حمله کرد ادهمش که در حمله خون خوی شد از ادرمش (؟). اسدی . ز گریه و شنه ٔ کلک او بخندد عقل ز خنده ٔ مه منجوق او بگرید جان . مختاری . دشمن و دوست را چه نحس و چه سعد شنه و شانه اش چه کوه و چه رعد. سنائی .