شمل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شَ مَ) (اِ.) چارق، کفش چرمی ساده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شَ مَ) (اِ.) چارق، کفش چرمی ساده.
(شَ مْ یا مَ) [ ع. ] (اِ.) گروه، جماعت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شمل . [ ش َ م َ ] (ع مص )باد شمال رسیدن چیزی یا کسی را. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ رسیدن کار به همه افراد و فراگرفتن ایشان را. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ رسیدن خیر و شر (از باب سمع است ). رسیدن خیر شمل باشد و رسیدن شر از باب افعال «اشمال ». (منتهی الارب ). ◄ قبول کردن ماده شتر بار را و آبستن شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). آبستن شدن شتر. (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). ◄ پنهان کردن شتران شتر کسی را و درآمدن آن شتر در آن گله . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
شمل .[ ش َ م َ ] (اِ) (اصطلاح عامیانه ) باباشمل . سردمدار. باباماما. کیمسن . رجوع به فرهنگ لغات عامیانه شود.
شمل . [ ش َ م َ ] (اِ) کفش روستایی . (ناظم الاطباء). پای افزار چرمین باشد و یا پای افزاری را گویند که زیر آن از چرم خام و رویش از ریسمان باشد و آنرا چاروق گویند. (برهان ). پای افزار باشد و آنرا شمم نیز گویند. (فرهنگ جهانگیری ) (آنندراج ) (انجمن آرا). رجوع به شمم شود.