شلاق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شلاق . [ ش َ ] (ع ص ) گستاخ . جسور. بی ادب . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) چماق . (آنندراج ). ◄ عصا. ◄ تازیانه . شلاق . (ناظم الاطباء). رجوع به شَلاّ ق شود.
شلاق . [ ش َل ْ لا ] (ع اِ) زنبیل گدایان و مسکینان و سائلان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ♦ شلاق درآوردن ؛ گدایی کردن وسؤال نمودن . (ناظم الاطباء). ۩ سخت رویی کردن در سؤال . ◄ خریطه ٔ کوچک . (ناظم الاطباء).
شلاق . [ ش َل ْ لا ] (از ع، اِ)تازیانه ای که از چرم سازند. (ناظم الاطباء). تازیانه . قمچی . سوط. مقرعه . از ماده ٔ شلق عربی بمعنی تازیانه زدن آمده است، لیکن در عربی بدین صورت بمعنی زنبیل گدایان است ؛ از این رو گمان می کنم بمعنی تازیانه یامصنوع فارسی زبانان باشد و یا از لغت نامه های عرب فوت شده و در تداول ایرانیان باقی مانده است . (یادداشت مؤلف ). ◄ چهار دوال، چیزی است که مکاریان بدان چهار دوال و سیخ کوچک نصب کنند و به جای دوال اگر زنجیر کنند شلاق گویند. (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). ◄ زدن با تازیانه . (ناظم الاطباء). ضرب دست و مانند آن، مرادف سرچنگ و بدین معنی با لفظ زدن و خوردن مستعمل . (آنندراج ). لفظ ترکی است . به زور دست زدن بر سر کسی یا کسی را به چوب زدن . ضرب دست . (غیاث ). ♦ شلاق خوردن ؛ ضربه دیدن . ضرب خوردن : سرسختی و شلاق خور وکله دراز چون میخ برون خیمه جای تو خوش است . میر یحیی شیرازی . ۩ تازیانه خوردن . ♦ شلاق زدن ؛ ضربه زدن . ضربت زدن : زمانه بین که به سرپنجه ٔ ستم همه دم به بیخ گوش نشاطم همی زند شلاق . ملا فوقی یزدی (از آنندراج ). اگر استرش بانگ چلاق زد ز تسبیح خود شیخ شلاق زد. ملا طغرا (از آنندراج ). ۩ تازیانه زدن . (یادداشت مؤلف ). ◄ کنایه از عمل مباشرت و نزدیکی جنسی است . (فرهنگ لغات عامیانه ). ◄ (ص ) فتنه انگیز. (ناظم الاطباء). شوخ . فتنه انگیز. (آنندراج ) (غیاث ) : هر یک ز برای جان عشاق افتاده ز طبع شوخ شلاق . طاهر وحید (از آنندراج ).