شل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ] (ص.) کسی که دست یا پایش ناقص باشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) [ ع. ] (ص.) کسی که دست یا پایش ناقص باشد.
(شُ) (ص.)۱ - نرم. ۲- وارفته. ۳- سست. ۴- آبکی. ؛ ~ کن سفت کن درآوردن کنایه از: دستورهای متضاد دادن یا اعمال متناقض کردن.
(ش) (اِ.) نیزه کوتاه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شل . [ ش َ ] (اِخ ) نام شهری از محال مغان . (ناظم الاطباء).
شل . [ ش ُ ] (ص ) نرم . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). مقابل محکم . مقابل سفت . هر چیز سست و نرم . (آنندراج ) (از انجمن آرا) (غیاث ) (از برهان ). که سختی و صلابت ندارد، چنانکه گل و موم و جز آن : نیست عالی سندی بهر فضیلت امروز غیر دستار بزرگ و کمر شل بستن . نعمت خان علی (از آنندراج ). ♦ امثال : از شل یکی درمی آید از سفت دو تا . (امثال و حکم دهخدا). ♦ سر کیسه را شل کردن ؛ بازکردن سر کیسه ٔ پول و آن کنایه از ولخرجی کردن است . خرج زیاد کردن . زیاده روی کردن در خرج . (یادداشت مؤلف ). ♦ شل آمدن در کاری ؛ کوتاه آمدن در آن کار. عدم پافشاری در آن . (یادداشت مؤلف ). در کاری کوتاه آمدن و دنبال آنرا قرص و محکم نگرفتن یا از تعقیب آن دست برداشتن .(فرهنگ لغات عامیانه ). ♦ شل دادن ؛ سختگیری نکردن . شل گرفتن . جدی تعقیب نکردن کاری را موقتاً: اگر من شل داده بودم فلان کار را میکردند. (یادداشت مؤلف ). ۩ سست کردن، چنانکه عنان اسب را. (یادداشت مؤلف ). ♦ شل کن سفت کن درآوردن ؛ در اصطلاح عوام، دست به کاری زدن و سپس دست کشیدن از آن . (فرهنگ فارسی معین ). ۩ قبول امری و سپس رد آن . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ شل و سفت کردن بندی یا تنگی را ؛ سست و سفت بستن آن . (یادداشت مؤلف ). گاه محکم و زمانی سست کردن آن . ♦ شل و شلاته ؛ جامه ای که چشمه های آن گشاده تر و از آن رو جامه ٔ بی دوام باشد: ثوب صفیق ؛ [ جامه ای ] که تار و پود آن فاصله ٔ بسیار و نامطلوب دارد. (یادداشت مؤلف ). ♦ شل و شیویل ؛ شل مشلی . (فرهنگ لغات عامیانه ). رجوع به ماده ٔ شل مشلی شود. ۩ گاه بمعنی صفت برای چیزهایی نظیر لباس زیر و رو یا کمربند و نظایر آن استعمال میکنند. (فرهنگ لغات عامیانه ). ◄ در عوام، تنک . آبناک . رقیق . روان . با آب بسیار. مایع. آبکی . گشاده . مقابل سفت . با آب کم . مقابل زفت و سفت و ستبر و غلیظ. (یادداشت مؤلف ). ◄ وارفته . سست . ضعیف . ناتوان . (ناظم الاطباء). صفتی است برای اشخاص لخت و تنبل و کسانی که از چابکی و فرزی بهره ای ندارند یا قرص و محکم حرف نمیزنند یا در کارها و روابط خویش با مردم ضعف نشان میدهند. (فرهنگ لغات عامیانه ) : دست و پای سعیم از بیطاقتیها بسته شد ورنه عریان در برم آن مست شل در خواب بود. داراب بیک جویا (از آنندراج ). ♦ شل شلی ؛ قید یا صفت است برای آدمهای بیحال و لخت و تنبل و کسانی که حرکت و فعالیت آنها کم است . (فرهنگ لغات عامیانه ). ◄ سخیف . شلاته (در جامه ). (یادداشت مؤلف ). رجوع به شلاته شود.
شل . [ ش ِ ] (اِ) نیزه ٔ کوچک که گاه دو پره و سه پره سازند و یک دسته ٔ آنرا که عبارت از پنج یا ده عدد باشد بر دست گیرند و یک یک به جانب دشمن اندازند. (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از انجمن آرا) (از فرهنگ جهانگیری ) (از برهان ). نیزه ٔ کوچک . (غیاث ). یکی از اسلحه ٔ هندیان است . (فرهنگ خطی ) : به گونه ٔ شل افغانیان دو پره و تیز چو دسته بسته بهم تیرهای بی سوفار. فرخی . پیش گیر اندر طلب راه درازآهنگ را گوشل اندر دل فکن صبر زبان کوتاه را. فرخی . پسرش بر پیلی بود بربودند و تیر و شل و تبر و شمشیر در وی نهادند. (تاریخ بیهقی ). شل و خشت چون پود و چون تار بود چکاچاک برخاست از ترک و خود. اسدی . شل و ناوک و تیغ در مغفرش فزون ز انبه موی بد بر سرش . اسدی . ز خشت و شل و ناوک سرکشان ز بر چرخ گفتی شد آتش فشان . اسدی . به پیکار زر داده ٔ شیردل برون تاخت در کف زپولاد شل . اسدی . شده گرد چون چرخی و خشت و شل ستاره شده برج اومغز و دل . اسدی . شل و خشت پرواز شاهین گرفت ز باران و خون کوه و در هین گرفت . اسدی . با تو تا لقمه دید جان و دل است چون شدت لقمه تیر و تیغ و شل است . سنایی . حربه و شل در بر بهرام خربط سوز نه زخمه و مل در کف ناهید بربط ساز ده . سنایی . بر فلک بهر مکافات عدوش زخمه ٔ زهره شل کیوان است . انوری . از صندوق شل و بهله در هوای رزمگاه پرواز دادند. (تاج المآثر). سوسن زبان گشوده گلبن سپر فکنده در چشم غنچه پیکان مانند اخته ٔ شل . کمال الدین اسماعیل . شل و رمح دلیران بند در فیلان بدان ماند که چرخ هشتمین را برجها یک یک عیان ماند. واله هروی (از آنندراج ). ♦ شل هندی ؛ نیزه ٔ کوچک که گاه دو پره و سه پره ساخته باشند. (یادداشت مؤلف ) : نکند کار تیر آیازی شل هندی و نیزه ٔ تازی . ابوالفرج رونی . نیلوفر و سوسن دمد از باغ حسودت لیک آن شل هندی دهد این حربه ٔ دیلم . مختاری . ◄ تیر. ◄ نیزه ٔ بلند ماهیگیری . ◄ (اِ) میوه ٔ گرد مانند بهی که طعمش با تلخی آمیخته است و از آن مربا سازند. (ناظم الاطباء). میوه که به هندی بیل گویند. (غیاث ). میوه ای است مانند بهی و به طعم تیز و تلخ و به هندی بیل خوانند. (آنندراج ) (انجمن آرا) (فرهنگ جهانگیری ) (از برهان ). سفرجل هندی . بهی هندو، و بعضی گفته اند حبةالخضر است . (یادداشت مؤلف ).در هندوستان سفرجل هندی خوانند و آن ثمر مدور بود مانند زردآلو و قوت وی مانند زنجبیل بود تیز و قابض وطبیعت وی گرم بود، چون با عسل به ناشتا بخورند معده را پاک گرداند و قوت اعضا بدهد و مقدار مستعمل آن یک درم بود. گویند به شش مضر بود و مصلح وی عسل بود. (از اختیارات بدیعی ). داروی هندی است عصب را مفید است . (نزهةالقلوب ). و رجوع به تذکره ٔ صیدنه ٔ ابوریحان بیرونی و تحفه ٔ حکیم مؤمن شود.
مترادف و متضاد واژهدان
نرم، وارفته، ول گلولای، گل رها، ول (متضاد: سفت)