شقی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شقی . [ ش َ قی ی ] (ع ص ) بدبخت .ضد سعید. ج، اشقیاء. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). بداختر. مقابل سعید. مقابل نیک اختر. (یادداشت مؤلف ). بدبخت . ج، اشقیاء، و شقیّون . (مهذب الاسماء). بدبخت . (دهار) (ترجمان القرآن ص ٦٢) (غیاث ) (از آنندراج ). ◄ رنج بیننده . (از ترجمان القرآن ).
شقی . [ ش َ ] (از ع، ص ) با شقاوت و قساوت قلب و سخت دل . ◄ فقیر و تهیدست . ◄ خوار و ذلیل و مستمند و بدبخت و بیچاره . (ناظم الاطباء). بداختر. مقابل سعید. مقابل نیک اختر : باشد همو بزرگ و چنو روز او بزرگ باشد شقی حقیر و چنو روز او حقیر. منوچهری . از چه سعید اوفتاد و از چه شقی شد زاهد محرابی و کشیش کنشتی . ناصرخسرو. از دشمنش بیزار گشتم وز زمین کشورش روزی که بگریزد شقی از خواهر و از مادرش . ناصرخسرو. گر بدانی که شقی ای یا سعید آن بود بهتر ز هر فکر عتید. مولوی . ◄ بدکار و بدکردار. شریر. (ناظم الاطباء) : می بلرزد عرش از مدح شقی بدگمان گردد ز مدحش متقی . مولوی . ◄ گستاخ و بی ادب . ◄ دزد. راهزن . ◄ خونی و کشنده . (ناظم الاطباء).
شقی . [ ش َق ْی ْ ] (ع مص ) برآمدن دندان نیش شتر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء).