شقح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شقح . [ش َ ] (ع مص ) شکستن چیزی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). معرب از شکستن . ♦ امثال : لاشقحنک شقح الجوز بالجندل . (یادداشت مؤلف ). ◄ برداشتن سگ پای خود را تا بول کند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ درآوردن مغز از داخل پوست گردو. ◄ زشت شدن :قبح الرجل و شقح ؛ اتباع، و قیل معناهما واحد. ◄ زشت گردانیدن : شقح اﷲ فلاناً؛ قبحه . (از اقرب الموارد).
شقح . [ ش َ / ش ُ ] (ع اِمص )قبحاً و شقحاً؛ زشتی باد بر او. (ناظم الاطباء). هر دو به یک معنی یا از اتباع است . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). قبح . قباحت . شقاحت . (یادداشت مؤلف ).
شقح . [ ش ِ ] (ع اِ) شقح الکلب ؛ کون سگ و کنج دهان آن . ج، اشقاح الکلاب . (ناظم الاطباء).