شقاق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شقاق . [ ش ِ ] (ع اِ) ترک و کفتگی که در رسغ دست و پای ستور پدید آید. (از بحر الجواهر) (ناظم الاطباء). شکاف دست وپای : شقاق خردگاه . شقاق بحولیک . (یادداشت مؤلف ). شکاف پای اسب . (مهذب الاسماء) (دهار). ◄ نوعی از بیماری بواسیر که در مقعد پدید آید : و ینفع [ البنفسج ] من وجع الاسفل و شقاقه و اورامه .(تذکرة ابن البیطار). و آنچه [ از قرحه ها ] سبب آن بواسیر بود یا شقاق یا خارش ... (ذخیره خوارزمشاهی ). ♦ شقاق الشفة ؛ کفتگی لب . ترکیدگی لب . (یادداشت مؤلف ) : از بیماریهای لب یکی آن است که کفتگی آرد و به تازی شقاق الشفة گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و رجوع به شقاق مقعد شود. ♦ شقاق سم ؛ قسمی بیماری ستور. (یادداشت مؤلف ). ♦ شقاق مقعد، شقاق المقعد، شقاق المقعدة ؛ کفتگی مقعد. ترکیدگی نشست . (یادداشت مؤلف ). کفتگی لبهای شرج را گویند : مقعد را نیز بیماری کفتگی باشد و آنرا به تازی شقاق المقعد گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و رجوع به قانون ابوعلی سینا چ تهران ص ٢٤٩ شود. ◄ (اِمص ) دشمنی . خصومت . مخالفت . خلاف . عداوت . دشمنانگی . (یادداشت مؤلف ). ناسازگاری . دشمنی . نفاق . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اِ) ج ِ شُقَّة و شِقَّة.(ناظم الاطباء). رجوع به شقة شود. ◄ (اِمص ) مخالفت و عدم موافقت و اختلاف و نفاق و مخاصمت و عداوت و بغی و نافرمانی . (ناظم الاطباء) : پسر خرکاشی که خویش عاق و مایه ٔ شقاق بود از میان بگریخت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٧٨). ♦ شقاق آمدن ؛ سبب جدایی شدن . باعث فراق گشتن : آن فزونی با خضر، آمد شقاق گفت رو تو، مکثری هذا فراق . مولوی . ♦ شقاق و نفاق، نفاق و شقاق ؛ دشمنی و خصومت . مخالفت و ضدیت . دوتیرگی و اختلاف . (از یادداشت مؤلف ) : عهد و میثاق ایشان را نفاق و شقاق داند. (سندبادنامه ص ١٧٩). خلقی بسیار از اهل شقاق و نفاق بر زمین انداخت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٧٣). ◄ تعرض . ◄ گناهکاری . (ناظم الاطباء). ◄ (اصطلاح فقه ) کراهت هر یک از زن و شوهر است از دیگری . در صورت ترس از ادامه ٔ شقاق و منتهی شدن به طلاق، بر حاکم است که از طرف زوجین دو حَکَم برگزیند. حکمهای مزبور اگر موفق به اصلاح شدند کلیه ٔ شروطی که بر زوجین تحمیل میکنند الزامی خواهد بود. و در صورت عدم موفقیت به اصلاح، و منجر شدن امر به افتراق اجازه ٔ زوج در طلاق و اجازه ٔ زوجه در بذل مهر اگر طلاق خلعی باشد لازم است . (از یادداشت مؤلف ). و رجوع به فرهنگ علوم تألیف سجادی شود.
شقاق . [ ش ِ ] (ع مص ) مشاقّه و خلاف و دشمنی کردن و ضرر رسانیدن . (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مخالفت کردن با. دشمنی کردن با. (فرهنگ فارسی معین ). مُشاقَّه . (منتهی الارب ). مخالفت و دشمنی کردن . (غیاث ). خلاف . (دهار) (مهذب الاسماء). و رجوع به مشاقه شود. ◄ در مشقت و دشواری انداختن . (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). ◄ یکسو شدن برخلاف مردمان . (ناظم الاطباء). یک طرف رفتن . (از آنندراج ) (غیاث ). ◄ با یکدیگر خلاف کردن . (دهار) (ترجمان القرآن ). مخالفت و عداوت نمودن بر کسی . گویند: شاقه مشاقةً و شقاقاً؛ ای خالفه و عاداه . (از ناظم الاطباء).
شقاق . [ ش ُ ] (ع اِمص، اِ) کفتگی رسغ ستور. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). شکافتن پوست از سرما و جز آن در دو دست و روی . بیماریی باشد ستور راو آن ترکیدگیها باشد بر سر رسغ. (یادداشت مؤلف ).