شفیع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شَ) [ ع. ] (ص.) شفاعت کننده، پایمرد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شَ) [ ع. ] (ص.) شفاعت کننده، پایمرد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شفیع. [ ش َ ] (اِخ ) جدعبدالعزیزبن الملک مقری . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
شفیع. [ ش ُ ف َ ] (اِخ ) ابوصالح بن اسحاق محدث محتسب . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
شفیع. [ ش َ ] (اِخ ) عباس بن رضا عباسی . از نقاشان نامی ایران است که در هندوستان بوده و آثار و تابلوهای فراوانی از وی درآن سرزمین باقی است . (یادداشت مؤلف ). وی پسر رضا عباسی نقاش و مینیاتوریست نامی دوره ٔ صفویه بود که درنیمه ٔ دوم قرن یازدهم هجری می زیست و با شاه عباس دوم معاصر و شاگرد پدرش بود. (از فرهنگ فارسی معین ).
واژگان فارسی سره واژهدان
میانجی، خواهشگر، بخشش خواه
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه
واژگان قرآن
مِنْ وَلِىٍّ وَ لا شَفِیْع منظور از «شفیع» از مادّه «شفاعة ـ شَفْع» در اینجا ناصر و یار و یاور است، و مى دانیم یار و یاور و ناصر تنها خدا است، و این که بعضى شفاعت را در اینجا به معناى آفرینش و تکمیل نفوس گرفته اند، در حقیقت به همین معنا باز مى گردد.(33)