شفک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شُ فَ) (ص.)<BR>۱- ابله، نادان.<BR>۲- بی - هنر، جلف.<BR>۳- فرسوده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شُ فَ) (ص.) ۱- ابله، نادان. ۲- بی - هنر، جلف. ۳- فرسوده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شفک . [ ش َ ف َ ] (ص ) کهنه و فرسوده و ازهم رفته . (ناظم الاطباء). خَلَق . فرسوده . حقیر. (لغت فرس اسدی ). شفر بود یعنی نابکار و خَلَق شده . (فرهنگ اوبهی ). ◄ نادان و ابله و جلف . (از فرهنگ جهانگیری ) (از انجمن آرا) (از برهان ) : پنداشت همی حاسد کاو بازنیاید بازآمد تا هر شفکی ژاژ نخاید. رودکی (از انجمن آرا). ◄ بی مایه . (فرهنگ فارسی معین ). بی هنر. (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از برهان ).