شفقی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شفقی . [ ش َ ف َ ] (ص نسبی ) منسوب به شفق . سرخی شام و بامداد. ◄ سرخ و گلگون . (ناظم الاطباء). سرخرنگ . (آنندراج ) : قسم به ساقی کوثر که ازشراب گذشتم ز باده ٔ شفقی همچو آفتاب گذشتم . صائب تبریزی (از آنندراج ).
شفقی . [ ش َ ف َ ] (ص نسبی ) منسوب به جد ابوبکر محمدبن سعیدبن شفق شفقی بغدادی . (از لباب الانساب ).
شفقی . [ ش َ ف َ ] (اِخ ) ابوبکر محمدبن سعیدبن شفق شفقی بغدادی . وی از موسی بن اسحاق انصاری روایت کرد و علی بن حسن بن مثنی عنبری استرآبادی و جز وی از او روایت دارند. (از لباب الانساب ).