شفتالود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شفتالود. [ ش َ ] (اِ مرکب ) شفتالو. (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (انجمن آرا). به معنی شفتالو که میوه ای است . (از یادداشت مؤلف ) : چندان کرمت نیست که خشنود کنی درویشی از آن باغ به شفتالودی . سعدی . باری غرور از سر بنه وِانصاف درد من بده ای باغ شفتالود و به ما نیز هم بد نیستیم . سعدی . مقدر است که هر کسی چه فعل آید درخت مقل نه خرما دهد نه شفتالود. سعدی . ◄ به معنی شفتالو که بوسه باشد. (یادداشت مؤلف ) (از آنندراج ) (از برهان ) (از انجمن آرا) : گرد عنبر نشسته بر زنخش راست گویی سهی است مشک آلود گر به چنگال صوفیان افتد ندهندش مگر به شفتالود. سعدی . نگارم در نگارستان به بالا سرو در بستان الهی داد من بستان دو شفتالود از آن عنبر. سعدی . یک بوسه به ما نداد تا تیغ نزد گویا همه کاردی است شفتالودش . سعدی (از آنندراج ). دست بردش به سیب مشک آلود چند نوبت گرفت شفتالود. سعدی .