شعف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شَ عَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) خوشحال شدن.<BR>۲- (اِ مص.) خوشحالی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شَ عَ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) خوشحال شدن. ۲- (اِ مص.) خوشحالی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شعف . [ ش َ ع َ ] (ع اِ) شدت بیم . ◄ عشقی که دل برد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ سر کوهان . ◄ پوست درخت غاف . ◄ بیماری مر ماده شتر را که از آن موی چشم وی فروریزد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ ج ِ شَعَفَة. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به شعفة شود. ◄ (اِمص ) خوشحالی و خوشدلی و شادمانی .(ناظم الاطباء). شدت فرح . (یادداشت مؤلف ) : ایشان را بدان میلی و شعفی بود. (کلیله و دمنه ). لاجرم از عشق نعت در شعف مدح تو زآتش خاطر مراست شعر چو آب روان . خاقانی . تا نشان تیر او کردند یک یک از شعف ای مسیحا کاش ارواحم همه اعضا بدی . مسیحای کاشی (از آنندراج ). ◄ شیفتگی . شیفتگی در دوستی . فریفتگی . شدت حب . (یادداشت مؤلف ). ♦ شعف دادن ؛ مشتاق گردانیدن . (آنندراج ) : مرا چشم آهو شعف داده است که همرنگ آن لیلی افتاده است . ملاطغرا (از آنندراج ).
شعف . [ ش َ ع َ ](ع مص ) پوشیدن دوستی دل کسی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). شیفته گردانیدن دوستی کسی را و تمام گرفتن دوستی دل را. (غیاث اللغات ). شیفته گردانیدن . (مجمل اللغة). برسیدن دوستی در میان دل . (مصادر اللغة زوزنی ). و رجوع به شَعْف و شغف شود. ◄ مبتلا به بیماری شعف گردیدن ماده شتر. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). بسیارشعف گردیدن ماده شتر. (منتهی الارب ). بسیارشعف گردیدن . (آنندراج ). ◄ مشغول کردن . (یادداشت مؤلف ).
شعف . [ ش َ ] (ع مص ) شیفته کردن دوستی کسی دل کسی را. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). شیفته گردانیدن . (ترجمان القرآن جرجانی ) (دهار). دل بردن و شیفته گردانیدن . عشق . (از مصادراللغة زوزنی ). ◄ بیمار گردانیدن دل کسی را. (از آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ رسیدن چیزی به پرده ٔ دل و سویدای دل یا حجاب اندرون دل . (آنندراج ). و رجوع به شغف شود. ◄ قطران مالیدن شتر را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ سبز شدن ْ گرفتن ِ گیاه خشک . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). یا این معنی به غین معجمه است : شغف . (منتهی الارب ). و رجوع به شغف شود. ◄ قرار گرفتن چیزی در روی چیزی . درآویختن چیزی به چیزی . (آنندراج ) (از اقرب الموارد).
واژگان فارسی سره واژهدان
شادمانی، سرشادی، خشنودی