شعشعه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شعشعه . [ ش َ ش َ ع َ / ع ِ ] (از ع، اِمص ) شعشعة. تابندگی . تابناکی . شعشعه ٔ جمال فلان .(یادداشت مؤلف ). روشنی . (از آنندراج ) : فر فردوس است این پالیز را شعشعه ٔ عرش است مر تبریز را. مولوی . بیخود از شعشعه ٔ پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی ّ صفاتم دادند. حافظ. شعشعه ٔ شعله ٔ توضیحش صیقل آئینه ٔاظهار. (ظهوری، از آنندراج ). آفتاب شعشعه ٔ مهر سایه مهر پناه . (عرفی شیرازی، از آنندراج ). ◄ به معنی روشنی آفتاب است، و کسانی که به یک عین نویسند خطاست ولی در زبان عرب بدین معنی نیامده . (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ).