شش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ش) [ په. ] (اِ.) عدد اصلی بین پنج و هفت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ش) [ په. ] (اِ.) عدد اصلی بین پنج و هفت.
و پنج بازی (~.) (حامص.) ۱- قمار - بازی. ۲- حیله گری.
(شُ) [ په. ] (اِ.) ریه، جگر سفید، دستگاه تنفسی در انسان و اغلب حیوانات.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شش . [ ش َ / ش ِ ] (عدد، ص، اِ) صفت توصیفی عددی ؛ دو دفعه سه . (ناظم الاطباء). عدد پس از پنج و پیش از هفت . ست . سته . نماینده ٔ آن در ارقام هندیه «٦» است و در حساب جُمَّل نماینده ٔ آن «و» باشد قدما آن را به فتح اول تلفظ می کرده اند و امروز به کسر تلفظ کنند. (یادداشت مؤلف ) : پسر بد مر او را گرانمایه شش همه راد و بینادل و شاه وش . فردوسی . کنون سالیان اندر آمد به شش که نگذشت بر ما یکی روز خوش . فردوسی . فردا نروم جز به مرادت بجای سه بوسه دهمت شش شادی چه بود بیشتر زین خامش چه بوی بیا و بخرش . خفاف . بر فرق کوه و سینه ٔ دشت ودهان غار آویزهای در کند از قطره های رش آن است پادشاه که بتواند آفرید هفت آسمان و هفت زمین را به روز شش . سوزنی . به نشانه رسددرست و صواب همچو از شست و قبضه ٔ آرش آن مصلی که از تو خواست رهی پنج روزی گذشت از آن یا شش . سوزنی . روی به نخشب خوهم نهاد بدین باب چهره به زردی چو آفتاب مه کش خانه خوهم روفت چون خروسک که کون سوی یکی ماکیان و چوزککی شش . سوزنی . گل همین پنج روز و شش باشد وین گلستان همیشه خوش باشد. (گلستان سعدی ). ♦ دو شش ؛ دوازده : چو شد سال آن نامور بر دو شش دلاور گوی گشت خورشیدفش . فردوسی . ۩ (اصطلاح نرد)در جهت بالا و روی قرار گرفتن رویه های شش هر دو طاس : چون دو شش جمع برآیید چو یاران مسیح بر من این ششدر ایام مگر بگشایید. خاقانی . ♦ شش اسبه ؛ که شش اسب داشته باشد. که با شش اسب حرکت کند: همچون کالسکه ٔ شش اسبه . (یادداشت مؤلف ). ♦ شش اشکوبه ؛ شش طبقه . ساختمان دارای اشکوبهای ششگانه : ساختمان شش اشکوبه . (یادداشت مؤلف ). ♦ شش اندام ؛ سر و تنه و دو دست و دو پای . (یادداشت مؤلف ) : مر همه را شاه شش اندام سر. سوزنی . ♦ شش پایه ؛ که شش تا پایه داشته باشد. که پایه های آن شش عدد باشد : بساطی گوهرین در وی بگستر بیار آن کرسی شش پایه ٔ زر. نظامی . ♦ شش تیغه ؛ نوعی چاقو که دارای شش تیغ می باشد. (یادداشت مؤلف ). ♦ شش حد ؛ شش جهت . شش طرف . شش سو. جهات سته : ز تو یک تیغ هندی بر گرفتن ز شش حد جهان لشکر گرفتن . نظامی . رجوع به مدخل شش جهت شود. ♦ شش حرف ؛ ظاهراً کلمه ای که شش حرف داشته باشد : بربست به نام خویش شش حرف گرد کمر زمانه شش طرف . نظامی . رجوع به مدخل شش حرفی شود. ♦ شش روز کون ؛ شش گاه خلقت عالم . (ناظم الاطباء). رجوع به مدخل شش روز شود. ♦ شش روی ؛ شش جهت . شش وجه : وآن پادشاه ده سر و شش روی و هفت چشم با چارخصلتان به یکی خانه اندرند. ناصرخسرو. ♦ شش کرانگی ؛ حالت و چگونگی شش کرانه . (یادداشت مؤلف ). ♦ شش کرانه ؛ مسدس . (یادداشت مؤلف ). رجوع به مدخل شش پهلو و شش ضلعی شود. ♦ ششگان ؛ عدد توزیعی . شش تا. ♦ شش گان شش گان ؛ سداس . (یادداشت مؤلف ). ♦ شش گریبان ؛ مراد جهات ششگانه است : جهت را شش گریبان در سر افکند زمین را چار گوهر در بر افکند. نظامی . ♦ شش نتیجه ٔ خوب ؛ شش ضرب نتیجه ٔ خوب . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از برهان ). رجوع به ترکیب «شش ضرب نتیجه ٔ خوب » در ذیل مدخل «شش ضرب » شود. ♦ شش هزار ؛ ستة آلاف . (یادداشت مؤلف ). ♦ شش هزارساله ؛ آنکه یا آنچه شش هزار سال زمان یا تاریخ دارد: تاریخ شش هزارساله .
شش . [ ش ُ ] (اِ) ریه و سل و یکی از احشای محتوی در سینه ٔ انسان و دیگر حیوانات که آلت عمده ای است مر عمل تنفس را و قدمای از اطبا آن را بادزن و مروحه ٔ دل می دانستند. (ناظم الاطباء). نام عضوی است درون سینه که به هندی پهیپرا گویند. (غیاث اللغات ). چیزی است سفید و به سرخی مایل، مانند گوشت و به جگر متصل است و بادزن و مروحه ٔ دل باشد. (آنندراج ) (انجمن آرا). شج . ریه . (مهذب الاسماء). جگر سفید. ریه . سل . (یادداشت مؤلف ). ریة. رئة. سحر.(منتهی الارب ). عضو اصلی تنفس در انسان و دیگر حیوانات است که بوسیله ٔ ریه تنفس می کنند و آن عبارت از دوتوده ٔ اسفنجی قابل ارتجاع است که در قفس سینه جای دارند. رنگ آنها در اشخاص مسن خاکستری و در جوانان و اطفال گلی رنگ است . هر شش به شکل هرمی است که رأسش در بالا و قاعده اش روی دیافراگم قرار گرفته . وزنش در مردها ١٢٠٠ و در زنها ٩٠٠ گرم است . شش راست بزرگتر ازشش چپ است و در سطح خارجی اش دو شیار دیده می شود که به سه قطعه تقسیم می گردد ولی شش چپ دارای یک شیار و شامل دو قطعه است . شش چپ از داخل ناحیه ٔ مقعری دارد که قلب در آن جای می گیرد. شش ها از عقب به ستون مهره ها و از جلو و پهلوها به دنده ها و از پایین به دیافراگم محدود می شوند. (فرهنگ فارسی معین ) : قمردلالت کند بر... دو پستان و شش و معده . (التفهیم ). کودکان خندان و دانایان ترش غم جگر را باشد و شادی ز شش . مولوی . شهله چربش دوله کیپا پاچه دست و کله سر روده زیجک شش حسیبک دل کباب و خون جگر. بسحاق اطعمه . ♦ درد شش ؛ ذات الریة. (ناظم الاطباء). رجوع به ریه شود. ◄ (ص )نرم و سست و فروهشته و آویخته . (ناظم الاطباء). ◄ کنایه از پستان نرم و سست و آویخته است . (برهان ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی