شستوشو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ی) (شُ تُ) (اِمر.) شستن چیزی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ی) (شُ تُ) (اِمر.) شستن چیزی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شست و شو. [ ش ُ ت ُ ] (اِمص مرکب ) شستشو. (ناظم الاطباء). شست و شوی . شستن چیزی . غسل . (فرهنگ فارسی معین ) : دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت از دیده ام که دمبدمش کار شست و شوست . حافظ. رجوع به شستشو و شست و شوی شود. ♦ شست و شو دادن ؛ شستن . پاک کردن : گر عاشقی ز گرد علائق غمین مباش کآن لعل آبدار دهد شست و شوی دل . صائب تبریزی (از آنندراج ). ز سیل اشک چنان شست و شوی دیده دهم که هر نظاره فریبی بیفتد از نظرم . حکیم کاشی (از آنندراج ). ♦ شست و شو کردن ؛ شستن . شستشو کردن . غسل کردن : خدای را به میم شست و شوی خرقه کنید. حافظ. ♦ شست و شو کردن کسی را ؛ بسیاری بد و دشنام و ناشایست گفتن بدو. سخت و بسیار بد و زشت گفتن . دشنام فراوان دادن . (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی