شریح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شُ رَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- آلت تناسلی زن، شرم زن.<BR>۲- از اعلام مردان است.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شُ رَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- آلت تناسلی زن، شرم زن. ۲- از اعلام مردان است.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شریح . [ ش ُ رَ ] (اِخ ) ابن یزید ابوحیوة الحضرمی الحمصی المؤذن . تابعی از حضارمه ٔ مصر. او از ارطاةبن المنذر و صفوان بن عمر روایت دارد و پسر وی حیوة و کثیربن عبید و ابوحمید قوهی از او روایت کرده اند. شریح ثقه است و وفاتش به سال ٢٠٣ هَ . ق . بوده است . (یادداشت مؤلف ).
شریح . [ ش ُ رَ ] (اِخ ) ابن هانی بن یزید حارثی . مردی شجاع و مبارز و از سپه سالاران نامی و یاران وفادار حضرت علی (ع ) در جنگ جمل بود. وقتی که روز حکمیت پیش آمد و حضرت علی ابوموسی اشعری را انتخاب کرد همراه وی چهارصد تن برگزید که ریاست آنان را شریح بعهده داشت . وی به سال ٧٨ هَ . ق . در حال جنگ در سیستان کشته شد. (از اعلام زرکلی ).
شریح . [ ش ُ رَ ] (اِخ ) ابن عبدالکریم رویانی، مکنی به ابونصر. فقیه شافعی و قاضی آمل مازندران بود. از کتابهای اوست : ١- روضةالاحکام و زینةالحکام - در آیین داوری . شریح به سال ٥٠٥ هَ . ق . درگذشت . (از اعلام زرکلی ).