شری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شری . [ ش ُرْ را ] (ع ص ) زن بدتر. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اعوذبک باﷲ من نفس حری و عین شری ؛ ای عین خبیثة. (ناظم الاطباء).
شری . [ ش ِ را / رَن ْ ] (ع مص ) خریدن . ◄ فروختن . (ترجمان القرآن جرجانی ) (آنندراج ) (دهار) (تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد). ◄ پراکنده شدن بدی در میان مردم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ چیره شدن بر کسی و گویند در خاک افکندن وی را. (از اقرب الموارد). ◄ به بیماری مخملک دچار کردن خدا کسی را. و فاعل در همه ٔ معانی شار، و ج، شَراة است . (از اقرب الموارد). مخملک بیرون آوردن . (از ناظم الاطباء). شری برآوردن پوست . (از منتهی الارب )(از اقرب الموارد). ◄ درخشیدن برق و روشن شدن و بسیار شدن روشنی آن . (از ناظم الاطباء). درخشیدن برق . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بسیار جستن برق . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ بسیار جنبیدن مهار ماده شتر. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ خشم کردن در کار. (ناظم الاطباء). خشمناک شدن و ستیهیدن و سبک شدن از غضب . (منتهی الارب ). سخت خشم گرفتن . (المصادر زوزنی ) (از اقرب الموارد). ◄ لجاجت ورزیدن . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ در آفتاب گذاشتن گوشت را تا خشک شود و همچنین ثوب و کشک و غیره را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ بسیار رفتن اسب و مبالغه نمودن در رفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نیک رفتن ستور. (المصادر زوزنی ).
شری . [ ش َرْی ْ ] (ع مص ) شِراء. (ناظم الاطباء). رجوع به شراء شود.
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه