شروان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شروان . [ ش ِرْ ] (اِخ ) شیروان . (ناظم الاطباء). ولایتی در جنوب شرقی قفقاز، در حوزه ٔ علیای نهر ارس و رود «کورا» و آن در قدیم از نواحی باب الابواب (در بند) محسوب می شد. شروانشاهیان بدانجا منسوبند. تلفظ این کلمه با توجه به بیت ذیل از خاقانی که گوید : عیب شروان مکن که خاقانی هست از آن شهر کابتداش شر است . ظاهراً باید به فتح شین باشد ولی در قرون اخیر آن را «شیروان » گفته اند. (از فرهنگ فارسی معین ). نام شهری در قفقاز مجاور با گنجه و شکی، شروان موطن یا مسقطالرأس گروهی از شعرا و ادبای ایران بوده . از آنجمله است : خاقانی و فلکی و سیدعظیم و صابر وبهار شروانی و یزیدیه . (یادداشت مؤلف ). شهری است که نوشیروان بنا کرده و مولد خاقانی آنجاست . (شرفنامه ٔ منیری ). نام شهر خاقانی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ).ناحیتی است به اران که پادشاه او و خرسان و لیزان شاه یکی است و این پادشاه را شروان شاه و لیزان و خرسانشاه خوانند و او به لشکرگاهی نشیند از شماخی بر فرسنگی و او را به حدود کردوان یکی کوه است بلند سر اوپهن و هامون و چهارسو چهار فرسنگ اندر چهار فرسنگ واز هیچ سو بدو راه نیست مگر از یکسو راهی است که کرده اند سخت دشوار و اندر وی چهار ده است و همه ٔ خزینه های این ملک و خواسته های وی آنجاست و اندر وی همه مولایان وی اند مرد و زن، همه آنجا کارند و آنجا خورند واین قلعه را نیال خوانند و به نزدیک او قلعه ای دیگراست میانشان فرسنگی سخت استوار، زندان وی آنجاست [ و قصبه ٔ شروان شاوران است کردوان نیز شهری است بدانجا ] . (از حدود العالم ) : گرفته روی دریا جمله کشتی های توبرتو ز بهر مدح خواهانت ز شروان تا به آبسکون . رودکی . آن اعمال و ولایتها را چون شروان و شکی و دیگر اعمال به نان ماده بدیشان داد تا آن شعر مضبوط ماند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٩٥). گر به شروانم اهل دل می ماند درضمیرم سفر نمی آمد. خاقانی . خو کرده به تنگنای شروان با تنگی آب و نان مادر. خاقانی . آه و دردا که به شروان شدنم دل نفرماید درمان چکنم ؟ آب شروان به دهان چون زده ام یاد نان پاره ٔ خاقان چه کنم ؟ خاقانی . از آسمان بیافتمی هر سعادتی گر زین نحوس خانه ٔ شروان بجستمی . خاقانی . الحق چه فسانه شد غم من از شر فسانه گوی شروان . خاقانی . به دهلیزه ٔ رهگذرهای سخت ز شروان چو شیران همی برد رخت . نظامی . رجوع به حبیب السیر چ خیام فهرست ج ٢ و شروانشاهان و شیروان شود. ♦ خسرو شروان ؛ شاه شروان : تا خسرو شروان بود چه جای نوشروان بود چو ارسلان سلطان بود گو آب بغرا ریخته . خاقانی . رجوع به ترکیبات شاه شروان و ملک شروان شود. ♦ شاه شروان ؛ منظور خاقان اکبر ابوالهیجا فخرالدین منوچهربن فریدون شروانشاه و پسر وی خاقان کبیر جلال الدین ابوالمظفر اخستان بن منوچهر است که هر دو ممدوح خاقانی بوده اند : جهان زیور عید بربندد از تو مگر مجلس شاه شروان نماید. خاقانی . شاه سلاطین فروز خسرو شروان که چرخ خواند به دوران او شروان را خیروان . خاقانی . وآن تیغ شاه شروان آتش نمای دریا دریا شده غریقش و آتش شده زگالش . خاقانی . گر در ره عراقت دردی گذشت بر دل ز اقبال شاه شروان درمان تازه بینی . خاقانی . زآن غمزه ٔ کافرنشان ای شاه شروان الامان آری سپاه کافران جز شاه شروان نشکند. خاقانی . رجوع به مقدمه ٔ دیوان خاقانی چ سجادی صفحه ٔ سی و شش و سی و هفت و مدخل شروانشاهان شود. ◄ در بیت زیر کنایه از شروانیان است : همه شروان شریک این دردند دشمنان هم دریغ او خوردند. خاقانی . ◄ خاقانی در ابیات زیر کلمه ٔ شروان را به معنی دارنده ٔ شر در مقابل شرفوان و خیروان به معنی دارنده ٔ خیر و مکان خیر آورده که در عین حال به معنی اصلی نیز ایهام دارد : تا نآید مهد دولت او کس شروان خیروان ندیده ست . خاقانی . اهل عراق در عرقند از حدیث تو شروان به نام تست شرفوان و خیروان . خاقانی . خاک شروان مگو که آن شر است کآن شرفوان به خیر مشتهر است . خاقانی . چند نالی چند از این محنت سرای داد و بود کز برای رای تو شروان نگردد خیروان . خاقانی .
شروان . [ ش ِرْ ] (اِ) به پارسی درخت سرو است و سرو عربی است . (انجمن آرا) (آنندراج ).