شرنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شرنگ . [ ش َرَ ] (اِ) حنظل . (ناظم الاطباء). خربزه ٔ تلخ که آن را تلخک و کبست نیز گویند. به معنی اخیر منقول از زبان گویاست . (شرفنامه ٔ منیری ). خربزه ٔ تلخی باشد که در صحرا سبز شود و آن را به تازی حنظل خوانند. (فرهنگ جهانگیری ) (از غیاث اللغات ) (برهان ): سرمق ؛ شرنگ و آن گیاهی است پهن برگ، خوردن دو درهم تخم سائیده ٔ آن سه هفته تریاق است مر استسقا را و کثار آن مورث هلاکت . (منتهی الارب ). حنظل و آن خربزه ٔ صحرایی است شبیه به دستنبوی مخطط و خرزهره نیز گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ) (فرهنگ اوبهی ). قطف . (منتهی الارب ) : به روز بزم کند خوی تو ز حنظل شهد به روز رزم کند خشم تو ز شهد شرنگ . فرخی . ◄ زهر و سم . (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (آنندراج ) (برهان ). زهر. (شرفنامه ٔ منیری ) : همه به تنبل و بند است بازگشتن او شرنگ نوش آمیغ است و روی زراندود. رودکی . زمانه به یکسان ندارد درنگ گهی شهد و نوش است و گاهی شرنگ . فردوسی . بسا کسا که به امید آنکه بیابد شکر ز دست بیفکند و برگرفت شرنگ . فرخی . چنین آمد این گیتی بی درنگ نخستین دهد نوش و آنگه شرنگ . اسدی . تیر ستم فلک خدنگ است شهد شره جهان شرنگ است . انوری (از آنندراج ). اگر ز فضل تقدم سخن رود دیدیم شرنگ دردم ماران و مهره در دنبال . فتحعلیخان صبا (از انجمن آرا). ◄ هرچیز تلخ . (فرهنگ فارسی معین ) : گر شهد زهر گردد و گردد شرنگ شهد بر یادکرد خواجه ٔ سید عجب مدار. فرخی . شاد باش ای ملک شهر گشاینده که شد در دهان همه از هیبت تو شهد شرنگ . فرخی . تلخی خشمش ار به شهدرسد شهد نتوان شناختن ز شرنگ . فرخی . شهی که دولت او از شرنگ شهد کند چنانکه هیبت شمشیر او ز شهد شرنگ . فرخی . باد عمرت بی زوال و باد عزت بیکران باد سعدت بی نحوست باد شهدت بی شرنگ . منوچهری . سبب خشم بخت پیدا نیست شکرش را جدا مدان ز شرنگ . ناصرخسرو. جد مرا ز هزل بباید نصیبه ای هر چند یک مزه نبود شهد با شرنگ . سوزنی . در مدحت تولؤلؤ شهوار با شبه در رشته کردم و شکر آمیخت با شرنگ . سوزنی . در عمر خویش در تو نیاورده ایم شرک ای بی شریک شهد شهادت مکن شرنگ . سوزنی . اکنون بگو کجا روی ای خام قلتبان کت دستگه فراخ بود لقمه بی شرنگ . سوزنی . ابای نظم مرا نیز چاشنی مطلب که در مذاق زمانه یکی است شهد و شرنگ . ظهیر فاریابی (از انجمن آرا). هرکه با یاد تو شرنگ خورد همچنان دان که نیشکر خاید. خاقانی . لب اوست لعل و شکر من اگر نه شوربختم شکرین چراست بر من سخنان چون شرنگش . خاقانی .