شرمگین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شرمگین . [ ش َ ] (ص مرکب ) خجل و شرمسار. (ناظم الاطباء). خجل . شرمسار. شرمنده . (فرهنگ فارسی معین ). شرمناک . شرمسار. شرم زده . (آنندراج ). خریده . (دهار) : چون عروسی شرمگین بدخواه شاه سر ز شرم شاه در چادرکشید. مسعودسعد. ملک شرمگین در حشم بنگریست که سودای این بر من از بهر چیست . سعدی (بوستان ). ♦ شرمگین شدن ؛ خجل شدن . خفر. خفارت . (یادداشت مؤلف ). خزیان . (دهار). ◄ شرم دار. (ناظم الاطباء). باحیا. خجول . شرمگن . (یادداشت مؤلف ) : خداوند کریم است و شرمگین چون ببیند شاید که نپسندد که تو در آن درجه ٔ خمول باشی . (تاریخ بیهقی ). از سلطان کریم تر و شرمگین تر آدمی نتواند بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٢). ندانم که کار کسی بازایستد که این ملک رحیم و حلیم و شرمگین را بدو باز نخواهند گذاشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٩). نه ز سردان خورد طپانچه ٔ گرم این رخ شرمگین که من دارم . خاقانی . صنم تا شرمگین بودی و هشیار نبودی بر لبش سیمرغ را بار. نظامی . دختر شرمگین ز حشمت شاه به مخموری لب خشک از زبان شرمگین دارم خط پیمانه ام چشم حجاب آلوده را ماند. شیخ العارفین (از آنندراج ). بر خود آیین شکر داشت نگاه . نظامی . گدای شرمگین در پرده ٔ شب بی حیا گردد. صائب تبریزی .