شرم آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شرم آمدن . [ ش َ م َ دَ ] (مص مرکب ) خجل شدن . شرمسار گردیدن . (یادداشت مؤلف ). حاصل شدن خجلت و انفعال برای کسی : تهمتن چو بشنید شرم آمدش به رفتن یکی رای گرم آمدش . فردوسی . نه نزدیک دادار باشد گناه نه شرم آیدم نیز از روی شاه . فردوسی . بیفکند پیل ژیان را به خاک نه شرم آمدش زآن سپهبد نه باک . فردوسی . ... مرا نیز شرم آمد با تو گفتن . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤١٢). مقدمان شاه گفتند ما را شرم آمد از خداوندکه بگوییم مردم گرسنه است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٣٦). امتی مر بوحنیفه و شافعی را از رسول شرم نآید مر ترا زین زشت کار ای ناصبی . ناصرخسرو. امروز شرم نآید آزاده زادگان را کردن به پیش ترکان پشت از طمع دوتایی . ناصرخسرو. گر شرم نیایدت ز نادانی بی شرم تر از تو کیست در دنیا. ناصرخسرو. شرم نآید مر تو نادان را که پیش ذوالفقار چوپ را شمشیر سازی وز کدو مغفر کنی . ناصرخسرو. از جلال الدین شکایت کردمی لیک شرم آید ز فرزندش مرا. ناصرخسرو. شرمت نآید که چون کبوتر روزی خوری از دهان مادر. خاقانی . نیاید همی شرمت ازخویشتن کزو فارغ و شرم داری ز من . سعدی (بوستان ). که شرمش نیاید ز پیری همی زند دست در ستر نامحرمی . سعدی (بوستان ). عجب دارم ار شرم دارد زمن که شرمم نمی آید از خویشتن . سعدی (بوستان ). سرو از آن پای گرفته ست به یک جای مقیم که اگر با تو رود شرمش از آن ساق آید. سعدی . خار سودای تو آویخته در دامن دل شرمم آید که بر اطراف گلستان نگرم . سعدی . شرمش از روی تو نآید آفتاب کاندر آید بامداد از روزنت . سعدی . ♦ شرم آمدن کسی از چیزی ؛ خجل بودن از آن چیز: «شرمم آمد که به او بگویم ...». (فرهنگ فارسی معین ).