شرف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شرف . [ ش ُ رُ ] (ع اِ) فتنه و آشوب . (ناظم الاطباء). ◄ بناهایی که دارای کنگره ها باشند. (از اقرب الموارد). ◄ (ص ) ج ِ شارِف . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به شارف و شَرَف شود. ♦ بر شرف زوال یا هلاک بودن یا شدن ؛ در آستانه ٔ مرگ و نابودی قرار گرفتن : و گرنه شما بر شرف هلاکید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٠). بر شرف هلاک شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٧). ملک خویش بر شرف زوال دید و اعوان و انصار خود را طعمه ٔ سباع یافت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٦). دلی غمناک و چشمی نمناک و جانی بر شرف هلاک . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٦٨). ♦ در شرف ؛ نزدیک به . در حال ِ: این ساختمان در شرف خراب شدن است . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ در شرف کاری ؛ نزدیک آن : در شرف حرکت ؛ در جناح حرکت . در شرف موت بودن ؛ در آستانه ٔ مرگ بودن .
شرف . [ ش ُ ] (ع ص ) ماده شتر کلانسال . (ناظم الاطباء).
شرف . [ ش َ رَ ] (اِخ ) یا شرف برسوی . او راست : کتاب «مفاتیح النجوم و مصابیح العلوم » که از کتاب کفایة التعلیم غزنوی ملخص نموده است . (یادداشت مؤلف ).