شرس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شرس . [ ش َ ] (ع مص ) ناقه را به مهار کشیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). کشیدن ناقه را به مهار. ◄ زیر بار نرفتن شتر. (ناظم الاطباء). ◄ به دست مالیدن پوست را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). دست مالیدن بر پوست و خیساندن آن در آب . (ناظم الاطباء). ◄ بدرد آوردن کسی را به سخن درشت . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). محزون کردن کسی را بسخن درشت . (ناظم الاطباء). ◄ نیک و بسیار خوردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
شرس . [ ش َ رَ ](ع مص ) بدخوی بودن و شدت خلاف و نزاع داشتن . (از اقرب الموارد). بدخو شدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ پیوسته چرانیدن گیاه شرس را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ دوستی نمودن با مردم و دوست گردیدن نزدیک ایشان . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). شراسة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). شریس . (اقرب الموارد). رجوع به شریس شود. ◄ (اِمص ) بدخویی و شدت خلاف و نزاع . (منتهی الارب ).
شرس . [ ش َ رِ ] (ع ص ) سی ٔ الخُلق . (اقرب الموارد). بدخویی . (منتهی الارب ) . ◄ مکان شرس ؛ یعنی صلب . (از اقرب الموارد). جای درشت . (منتهی الارب ). ◄ شدید. گویند: هو عسر شرس ؛ ای کثیرالخلاف . حیوان شرس الاکل ؛ یعنی شدیدخوار است . (از اقرب الموارد). انه شرس الاکل ؛ یعنی او نیکخوار است . (منتهی الارب ). پرخور. (شرح قاموس ). نیکخوار. (ناظم الاطباء). در اکثر فرهنگهای معتبر عربی مانند تاج العروس ولسان العرب و قاموس شدیدالاکل آمده است نه نیکخوار.