شرح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) آشکار کردن.<BR>۲- توضیح دادن.<BR>۳- گشودن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شَ) [ ع. ] ۱- (مص م.) آشکار کردن. ۲- توضیح دادن. ۳- گشودن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شرح . [ ش َ ] (ع مص ) گوشت را به قطعات بلند بریدن . (از اقرب الموارد). قطع کردن گوشت را از عضو یا قطع کردن گوشت را از استخوان مانند شرّح . (از تاج العروس ). شرحه کردن گوشت . (تاج المصادر بیهقی ). پاره کردن گوشت . شرحه کردن . (بحر الجواهر). ◄ چیزی را وسعت دادن . (از اقرب الموارد). فراخ کردن چیزی . (از منتهی الارب ). گشاده کردن . (ترجمان علامه جرجانی ). و مجازاً شرح الشی ٔ، مانند قولهم شرح اﷲ صدره لقبول الخیر؛ ای وسعه لقبول الحق فاتسع. (از تاج العروس ). گشاده کردن دل . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). ♦ شرح صدر ؛ گشادگی دل . وسعت آن . کنایه از آماده شدن برای قبول قول حق . قوله تعالی : فمن یرد اﷲ ان یشرح صدره للاسلام . (قرآن ١٢٥/٦). (از تاج العروس ). ♦ شرح صدر به چیزی یا بخاطر چیزی ؛ کنایه از شادمان ودلخوش شدن بدان . (از اقرب الموارد). ◄ ربودن دوشیزگی باکره را یا ستان آرمیدن با باکره . (از منتهی الارب ). ربودن دوشیزگی باکره را یا گرد آمدن باکره را در حال خوابیدن بر پشت . (از تاج العروس ). ◄ کشف و تفسیر و بیان غامض . (از اقرب الموارد). واضح و آشکار کردن و مسئله ٔ مشکل را بیان کردن و این مجازی است . (از تاج العروس ). بیان کردن سخن پوشیده را. پیدا و نمایان کردن . (از منتهی الارب ). پدید کردن . (زوزنی ). پیدا کردن وتفسیر کردن . (بحر الجواهر). بسط. تفسیر. تشریح . بیان . تبیین . کشف . ایضاح . بازنمودن چگونگی . روشن کردن . گزاره . گزارش : رقعتی نبشتم به شرح تمام و پیش شدم . (تاریخ بیهقی ). در این تن سه قوه است ... و سخن اندر آن باب دراز است که اگر به شرح آن مشغول شود غرضی در میان گم گردد. (تاریخ بیهقی ). به هر وصفی که گویم زآن فزون است ز هر شرحی که من دانم برون است . ناصرخسرو. ... و زیر او انواع تاریکی و تنگی چنانکه به شرح آن حاجت نباشد. (کلیله و دمنه ). اما شرح و تفصیل آن ممکن نیست . (کلیله و دمنه ). به شرح و تبیان حاجت نیایدم به بدی از آنکه من به بدی شرح شرح و تبیانم . سوزنی . کان یاقوت و پس آنگاه وبا ممکن نیست شرح خاصیت آن کان به خراسان یابم . خاقانی . حال دل خاقانی اگر شرح پذیرد حقا که به صد نامه نوشتن نتوانم . خاقانی . در نامه هایی که سلطان از آن سفر نوشته بود چنان شرح فرموده بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤١٣). اشتغال به شرح احوال هریک از مقصود کتاب فایت گرداند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٥٧). گر بگویم شرح آن بیحد شود مثنوی هفتاد من کاغذ شود. مولوی . شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر. مولوی . ♦ بشرح ؛ مشروحاً. بتفصیل . مفصلاً : صاحب بریدی نامزد میشود از معتمدان ما تا او را تمکین تمام باشد تا حالها را بشرح تر بازمینماید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٨٣). امیرک بیهقی برسید و حالها بشرح بازنمود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٢). مسعود دروقت به معمائی که نهاده بود با خواجه احمد عبدالصمد این حال بشرح بازنمود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢١). بیش قصه ٔ این تضریب بشرح بگویم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٩). آنچه رفته بود بشرح بازگفتم . (تاریخ بیهقی ). غلامی که موکل او بوده خواست نامه ای به خانه ٔ خویش نویسد و احوال آن سفر بشرح معلوم گرداند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٥٤). سعدی ثنای تو نتواند بشرح گفت خاموش از ثنای تو حد ثنای تست . سعدی . ♦ شرح حال ؛ ترجمه ٔ حیات . (یادداشت مؤلف ). زندگینامه . ترجمه ٔ احوال : در چین زلفش ای دل مسکین چگونه ای کآشفته گفت باد صبا شرح حال تو. حافظ. ۩ توضیح و تفصیل ماحدث . شرح ماوقع : نامه فرستادند سوی اپرویز به شرح حال و زینهار خواستند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠٣). ♦ شرح کشاف ؛ کنایه است از تفصیل بسیار.پرحرفی کردن و هرزگویی نمودن . (ناظم الاطباء). بتکلف حرف زدن . (آنندراج ) : بر مصحف روی او نظر کن ناصح بسیارمگوی و شرح کشاف مخوان . سعید اشرف . ♦ شرح مزجی ؛ چون مطلبی را چنان توضیح و تفسیر کنندو به شرح بازگویند که جدا کردن آن توضیح از مطلب متن جز با نشانه های قراردادی ممکن نباشد آن را شرح مزجی گویند. و اولین شیعی که شرح مزجی نوشته است شهید ثانی است . (روضات ص ٢٩٥). ♦ شرح و بسط ؛ توضیح و تفصیل : چون عزیمت در این کار پیوست آنچه ممکن شد برای تفهیم متعلم ... در شرح و بسط تقدم افتاد. (کلیله و دمنه ). نامه را مهر خود نهاد بر او شرح و بسطی تمام داد بر او. نظامی . هر شبنمی درین ره صد بحر آتشین است دردا که این معما شرح و بیان ندارد. حافظ. ◄ سخن را درک کردن و فهمیدن . (از اقرب الموارد). فهمیدن . (از تاج العروس ). دریافتن . (از منتهی الارب ). ◄ در اصطلاح اهل رمل عبارت از شکلی است که از ضرب کردن متن در صاحبخانه حاصل شود. (از کشاف اصطلاحات الفنون ص ٧٣٥).
واژگان فارسی سره واژهدان
گزاردن، نگیزش، گزاره، گزارش، گزاردن، فرانمون، زند، ریز، روشن گری، روشن کردن، روشن سازی، بازگویی، آشکاری
واژگان قرآن
یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاِْسْلامِ «شرح» (گشاده ساختن) همان وسعت روح، بلندى فکر و گسترش افق عقل آدمى است; زیرا پذیرا شدن حق، احتیاج به گذشت هاى فراوانى از منافع شخصى دارد که جز صاحبان ارواح وسیع و افکار بلند آمادگى براى آن نخواهند داشت.(14)