شرج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شرج . [ ش َ ] (ع اِ) آبراهه از زمین سنگلاخ به سوی زمین نرم . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج، اشراج . راه گذر آب در سنگلاخ . ◄ گروه . یقال : اصبحوا فی هذا الامر شرجین ؛ یعنی فرقتین . (منتهی الارب ). فرقه . (اقرب الموارد). گروه . (ناظم الاطباء). ◄ انجمن . ◄ مانند. (منتهی الارب ). مثل . (اقرب الموارد). ◄ نوع و گونه . یقال : هما شرج واحد؛ ای نوع واحد. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد)(ناظم الاطباء). رجوع به شَرَج شود. ◄ روغن کنجد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ خو و طبیعت . ◄ شباهت . ◄ انبازی و شرکت . (ناظم الاطباء). انبازی . (منتهی الارب ). ◄ عضله ٔ گوشت معقده است و با پوست آمیخته همچون گوشت لب . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و کار این عضله آن است که معقده را یعنی لب روده را فراز هم کشد و بوقت حاجت باقی ثفل را بیرون کند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). تفرق الاتصال که از پوست و گوشت اندر گذرد و به استخوان میرسد که استخوان به دو پاره شود و باشد که خرد شود یا از درازا شکافته شود. اگر یک شکاف بیش نباشد آن را شق گویند و اگر شکافها بسیار باشد شرج گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ): شرج الدبر؛ سر سفره ؛ ای حلقةالدبر و یطلق علی عضلته و عصبته . (یادداشت مؤلف ) : این کرم [ خرد ] کودکان را بیشتر افتد و در شکنها و انجوغ شرج بسیار افتد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
شرج . [ ش َ رَ ] (ع اِ) جای فراخ از وادی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج، اشراج . ◄ راه کهکشان . (منتهی الارب ). مجره . (اقرب الموارد). ♦ شرج السماء ؛ راه کهکشان . (مهذب الاسماء). ◄ خو و طبیعت . یقال : فلا رأیهم رأیی و لاشرجهم شرجی ؛ یعنی طبیعتی . (منتهی الارب ). ◄ شرم زن . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ). ◄ محلی که مابین شرم زن و مقعد باشد. ◄ مجمع حلقه ٔ دبر که منطبق میگردد. (از تاج العروس ) (از ناظم الاطباء). ◄ گوشه ٔ جامه دان . (منتهی الارب ). بند جامه دان . یقال : عقد شرج العیبة؛ یعنی بست بند جامه دان را.(از اقرب الموارد). بند جامه دان . ◄ بند قرآن . ◄ بند خورجین و امثال آن . (از تاج العروس ). بند بغچه . ◄ برهنگی و کفتگی (ترکیدگی ) کمان . (منتهی الارب ). شقاق در کمان . (از اقرب الموارد). شکاف کمان . (غیاث اللغات ). ج، اشراج .
شرج . [ ش َ ] (ع مص ) آمیختن . (منتهی الارب ). ◄ آمیختن گوشت پخته با خام . (منتهی الارب ). مخلوط کردن شراب را به آب : شرج الشراب بالماء؛ آمیخت شراب را با آب . (از اقرب الموارد). ◄ بند بستن خریطه را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). استوار بستن خریطه . (غیاث اللغات ).بهم درآوردن گوشه ٔ جوال . (تاج المصادر بیهقی ): شرج العیبة و الخریطة؛ درهم آوردن گوشه های آن جامه دان و خریطه را. (ناظم الاطباء). ◄ فراهم آوردن .(منتهی الارب ). بر یکدیگر چیدن . (غیاث اللغات ). گرد آوردن . (از اقرب الموارد): شرج الشی ٔ؛ فراهم کرد آن چیز را. (ناظم الاطباء). ◄ دروغ بربستن برکسی . (منتهی الارب ). دروغ گفتن . (غیاث اللغات ) (از اقرب الموارد). ◄ خره نهادن خشت . خشت در خره کردن . (تاج المصادر بیهقی ). چیدن خشت و مرتب کردن آن در کنار یکدیگر. (از اقرب الموارد). برهم نهادن خشت . ◄ شکافتن چیزی را. (ناظم الاطباء).