شرب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شرب . [ ش َ / ش َ رِ ] (اِخ ) موضعی است نزدیک مکه ٔ معظمه . (منتهی الارب ). واقعه ٔ فجار عظمی در این محل بوده است . (از معجم البلدان ).
شرب . [ ش َ / ش ِ / ش ُ ] (ع مص، اِمص ) مشرب . تشراب . نوشیدن آب را یا شَرب مصدر است و بالضم و الکسر اسم مصدر. (منتهی الارب ). آب را با جرعه نوشیدن یا آنکه شَرب مصدر است و به «ضم »و به «کسر» دو اسم مصدرند و در آن دو در رساندن نوشیدنی به درون وساطت لب شرط نیست . (از اقرب الموارد).ایصال الشی ٔ الی جوفه مما لایتأتی فیه المضغ. (تعریفات ). آشامیدن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). سقی . آشامیدن . نوشیدن . مقابل أکل . (یادداشت مؤلف ) : روا نبود که با این فضل و دانش بود شربم همی دائم ز منده . فرالاوی . وز دهر سیاه کاسه در کامم صدساله غم است شرب یکروزه . خاقانی . ترک این شرب ار بگویی یک دو روز تر کنی اندر شراب خلد پوز. مولوی . ♦ أکل و شرب ؛ خوردن و آشامیدن . ♦ شرب الهیم ؛ آشامیدن تشنه : فشاربون شرب الهیم . (قرآن ٥٥/٥٦). بهمتی که همی داشت کشت در ساعت حریف هامان برکف نهاده شرب الهیم . سوزنی . ♦ شرب و اکل ؛ آشامیدن و خوردن . (ناظم الاطباء) : درون تا بود قابل شرب و اکل بدن تازه روی است و پاکیزه شکل . سعدی . ◄ تشنه شدن . ◄ سیراب گردیدن . از لغات اضداد است . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ تشنه شدن شتر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). ◄ دروغ بربستن بر کسی . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). ◄ ضعیف و ناتوان شدن شتر. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ درکشیدن می و ساغر. نوشیدن شراب و جز آن از مسکر. (یادداشت مؤلف ). شراب خوردن . (برهان قاطع). در اصطلاح فقه آشامیدن مسکر، شرب غیر جایز است و مجازات مرتکب، ٨٠تازیانه است . ♦ شرب الیهود ؛معنی لغوی آن شراب خوردن یهود است، چون آن قوم بر سبیل اختفاء شراب خورند. بمعنی پنهان خوردن شراب . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان کردم سؤال صبحدم از پیر می فروش گفتا نگفتنی است سخن گرچه محرمی درکش زبان و پرده نگهدار و می بنوش . حافظ. کسی تا کی کند شرب الیهود از بیم رسوایی ایاغم پر کن ای ساقی که کاری با عسس دارم . سالک یزدی . ۩ آشامیدن مسکرهای گوناگون درهم و آمیخته بایکدیگر. (یادداشت مؤلف ). ۩ آشامیدن با پلشتی . و بی اندامی . (یادداشت بخط مؤلف ). ۩ خوردن مال یکدیگر نه بر طبق حقی شرعی . (یادداشت مؤلف ). تصرف در مال غیر. غارت کردن آن بی هیچ مناسبتی و حقی . ۩ در اصطلاح فتیان (در علوم فتوت ). خوردن آب و نمک است از قدح بر یاد کبیری تا بدو منسوب شود و تعارف احزاب و تناسب ثابت گردد. (نفائس الفنون علم تصوف ). اوسط التجلیات التی غایاتها فی کل مقام . (تعریفات اصطلاحات صوفیه ). ♦ شرب شراب ؛ نوشیدن شراب . (ناظم الاطباء). ♦ شرب مدام ؛ شرابخواری پیوسته و شب و روز بدون انفصال . (ناظم الاطباء) : ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما. حافظ. ۩ نوشیدن می . ♦ شرب مسکرات ؛ آشامیدن مایعات مسکر. ◄ مشرب . سلوک . رفتار : یکی از پیران میگوید: سی سال تمام نماز قضا کردم که همه را در صف پیشین کرده بودم لیکن یکروز دیرتر رسیدم در صف پس بماندم در باطن خود خجلتی یافتم ازمردمان که گویند: دیر آمده است دانستم که شرب من همه از برای مردمان بود. (کیمیای سعادت ). جنس پنجم (ازاقسام ریا)... آنکه فرانماید که وی را مرید بسیار است و شاگرد بسیار دارد... و گوید: من چندین پیر دیده ام و چندین سال اندر پیش فلان پیر بوده ام ... و به این سبب رنجها بر خویشتن نهد و اندر شرب ریا آن همه آسان که راهب باشد که خویشتن را با مقدار نخودی آورده باشد از طعام و به شرب آنکه مردمان همی دانند و ثناء وی همی گویند. (کیمیای سعادت ص ٥٧٦). اما بدان قدر که شرب ریا بوده است وی را عقوبت کنند یا بدان قدر از ثواب وی کمتر کنند. (کیمیای سعادت ص ٥٧٧). طریق دیگر اندر اظهار آن بود که پس از فراغ آن طاعت بگوید که : چه کرده ام ؟ و از این نیز نفس را لذت شرب باشد. (کیمیای سعادت ص ٥٨٩).
شرب . [ ش َ ] (اِ) کتانی است بسیار لطیف مصریان را و زردوزش به میان بندند. (دیوان البسه ٔ نظام قاری ص ٢٠١). کتان نازک تنک وباریک که بر سر بندند و پیراهن کنند. (انجمن آرا) (آنندراج ). جامه ای از کتان رقیق که بیشتر در مصر بافند. (یادداشت مؤلف ). جنسی باشد از کتان نازک و رقیق که بیشتر در مصر بافند و اکابر و بزرگان آنجا بر سر بندند و آن بسیار لطیف و گرانمایه است . (برهان ). کتان تنک و باریک . (غیاث اللغات ). جهانگیری گوید: آن رابیشتر در مصر بافند، پس لفظ عربی مصری است . (فرهنگ نظام ). قسمی از کتان مصری اعلا و نفیس . (ناظم الاطباء). نوعی از ریشه های بافته ٔ گلابتون یا ابریشم که در شیراز آن را «شرابه » نامند یا نوع آن را «شرابه » نامندبه تخفیف و تشدید هر دو. (یادداشت مؤلف ) : یزدادی آورده است ...: و شرب گرانقیمت و کافوری که ورای آن نباشد به نیکوئی و خوبی . (تاریخ طبرستان ). سربرهنه که تا نهد بر سر شرب در بسته ٔ ملوّن خویش . سوزنی . بر در هر دکان طرائف بغداد و خزهای کوفه و دیبای روم و شرب مصر و جواهر بحرین و آبنوس عمان و عاج هندوستان و تحفه های چین و چوبینه های طبرستان و پشمینه و گلیمهای آذربادگان و گیلان و فرشهای ارمن از زیلو و قالی و هرچه بدان ماند از ظرف و اوانی و فرش و اثاث و امتعه و عقاقیر و اخلاط و توابل . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٥٣). علی رأسه عمامة شرب رقیق سحابی اللون . (رحله ٔ ابن جبیر). نخوت شرب به والا که ز پر مگس است چیست در باغ چو طاووس مگس هست بکار. نظام قاری (دیوان البسه ص ١٣). کشان بپای بت دلرباست دامن شرب بدان طریق که طاووس میکشد شهپر. نظام قاری (دیوان البسه ص ١٦). چو دال شرب سفیدست و نرمدست بنفش بیا بنفشه و نرگس به گلستان بنگر. نظام قاری (دیوان البسه ص ١٦). ♦ شرب زرفشان ؛ نوعی شرب و ظاهراً زر تار تنک : گرچه چون زنبور خصمت راست شرب زرفشان همچو کرم پیله بر خود جامه اش گردد کفن . نظام قاری (دیوان البسه ص ٣١). ز نیش با عسلی خرقه زد بسی سوزن که دوخت بر تن خود شرب زرفشان زنبور. نظام قاری (دیوان البسه ص ٣٢). تویی که دست تو چون شرب زرفشان آمد دلت چو صوف پر از موج بروی آب بحور. نظام قاری (دیوان البسه ص ٣٣). ♦ شرب زرکش ؛ نوعی شرب و ظاهراً زر تار : حسودت چه سودش بود شرب زرکش که چون شمع جان داده «والجسم ذائب ». نظام قاری (دیوان البسه ص ٢٩). شرب زرکش پوشش اندام اوست . جامی . ♦ شرب زرکشیده ؛ شرب زرکش : دامن کشان همی رفت در شرب زرکشیده صد ماهرو ز عشقش جیب قصب دریده . حافظ. ♦ شرب سیاه، و از آن طیلسان کردندی . (رحله ٔ ابن جبیر). رجوع به احرام شود.