شراره
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شَ رَ یا رِ) [ ع. شرارة ] (اِ.) واحد شرار، جرقه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شَ رَ یا رِ) [ ع. شراره ] (اِ.) واحد شرار، جرقه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شراره . [ ش َ رَ / رِ ] (ع اِ) جرقّه . (یادداشت مؤلف ). خدره . (نصاب الصبیان ). نیم سوخته . (دهار). آتشپاره و جرقه ٔ آتش . (ناظم الاطباء) : سر نوک نیزه ستاره ببرد سر تیغ تاب از شراره ببرد. فردوسی . از بیم تو بهراسد در چرخ ستاره پنهان شود از سهم تو در سنگ شراره . منوچهری . حراقه وار درزنم آتش به بوقبیس ز آهی که چون شراره مجزا برآورم . خاقانی . از شراره ٔ آه مشتاقان دل آتش عنبرفشان برکرد صبح . خاقانی . شراره زان ندارد پرتو شمع که این نور پراکنده است و آن جمع. نظامی . هیمه ٔ بسیار را شراره ای کافی است . (از شاهد صادق ). ◄ زبانه ٔآتش . (ناظم الاطباء). ♦ شراره ٔ کارزار؛ اشتداد جنگ . (ناظم الاطباء).
واژگان فارسی سره واژهدان
ایژک، زبانه آتش، آتش پاره، اخگر
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه